چندين مرتبه رويش را بوسيدم و بوئيدم ( اگرچه قيافهء طلبكار چندان خوشنما نيست ليكن من بىاندازه شاد و مسرور شدم ) . بعد احوالپرسى مختصرى چاى آوردند و من فورا عذر قليان را خواستم كه برادر ما در اينجا قليانكشى نداريم و قليانمان بد است .
جواب داد من به شما مژده مىدهم قليان را ترك كرده سيگارد مىكشم و اين اولين تغييرى بود كه من در مزاج او ديدم كه آدم به آن قليانكشى قليان را ترك كند . تا عصر صحبت ما از راههاى بد الموت بود و تفصيل آمدن خودش را براى شب گذاشت .
من هرقدر بخواهم خوشحالى خودم را از ملاقات اين آدم شرح بدهم ممكن نمىشود ، براى اينكه اين شخص از دوستان مهربان خوب ماست . خوشصحبت ، خوشمشرب ، خوشمزه ، آراسته . از همهجا و همهكس مطلع و آگاه و بهقدر ده نفر براى من صحبت خواهد كرد و اطلاعات خواهد داد .
شب شد ميرزا محمد على نامى را هم همراه آورده كه ارباب تنورهء الموت است و او محض اينكه به شرف ملاقات من نايل شود از شهر مال براى مقتدر گرفته و تمام خرج راه را هم داده و تا اينجا آمده است . اين آدم را سپرديم به دست تقى و خودمان رفتيم در چمن زير قلعه . اولا من تغييرات صورى و معنوى كه در مقتدر ديدم بنويسم بعد مىرويم سر داستان .
وضع مقتدر نظام
جنابعالى بسيار فرنگىمآب شدهاند و آنقدر كه در يك مسافرت گيلان و مهمانخانهء گاسپاتين رشت تغيير مسلك به مشار اليه داده اگر تا فرنگستان مىرفت واويلا بود . نماز را ترك كرده مىگفت تطهير مسكر را هم محض خاطر شما مىكنم . قليان هم ترك شده و غذا هم بسيار كمخور ، و حال آنكه از غذا خوردن مقتدر با آن جثه كوچك ما ستوه بوديم و هميشه مىگفتيم ناخوش مىشوى . طبعا هم قدرى آرام و مظلوم و به يك اندازه ساكت شده است و آن قال مقال و شرارت سابقه را نداشت . گفت پس از آنكه ادارهء نمك برهم خورد ما هرچه كرديم مجددا برقرار شود نشد يك شب خيال كردم بروم گيلان و شهر رشت يكى دو فقره هم املاك مادرى داشتم ، يك فقره هم ملك عيالم بود كه از ميرزا حسن وزير انيس الدوله ارث رسيده بود و اجاره داده بوديم ، ضبط كنم . صبح آن روز چمدان خود را برداشته و از طهران حركت كردم همهجا خوش گذشت . تا شهر رشت رسيدم در مهمانخانه گاسپاتين پياده شدم . دوستان و اقوام زياد داشتم اما در مهمانخانه راحتتر بودم . لهذا با مسيو گاسپاتين كنتراتى كرده همانجا رحل اقامت انداختم . فصل بهار ، هواى خوب گيلان مثل بهشت بود . روسها تسلط زياد داشتند و همه