درآيد . اما بدبختانه توتها از آن سرما سوخته برگ نمىكنند و مسيب براى برگ متصل التماس مىكند . قفل براى در اطاق مىخواست نمىدادند . پيغام داد به زينب انشاء اللّه چهل روز ديگر بيست من پيله با اين قفل تحويل شما مىدهم . زن غنى اينجا بود خواست ياد مسيب بدهد ، چنان مسيب متغير شد به زبان الموتى فحش و ناسزا مىداد كه آدم از خنده غش مىكرد هيچكس را به آن اطاق راه نمىدهد كه چشم ناپاك نبايد به نوغان بيفتد . هروقت بخواهد به آن اطاق برود اقلا نيم ساعت طول مىكشد . يك كار بامزهء ديگر اين است ناهارش دير شود مىگويد نوغان چى گرسنه است ، مىروم به آقا مىگويم . عصرانهء چاشت هركدام اندكى دير شود خط و نشان مىكشد .
قاطر
راپرتچيهاى من مىگويند تقى خان مىخواهد عمهجانى خواهر غفار خواهرزن مهدى را بگيرد . كدخدا از آن روزى كه با اسمعيل تنكابون رفته تا حال نيامده . نمىدانيم چه بلائى به سرش آمده . باز اسمعيل چهار روز است براى حمل قند و نفت تنكابون رفته . نفت را آنجا بارى سه تومان و نيم مىدهند . اين مدت همه را من در الموت بارى هشت تومان و نيم خريدم . قاطر باشد خيلى فايده است . قند الان آنجا پوطى نوزده هزار است ، اينجا يك من شانزده هزار . انشاء اللّه دو قاطر ديگر هم بايد بخرم . اما حالا خيلى گران است . انشاء اللّه پائيز . قاطر كهر من بسياربسيار خوب شده . نفط بار را كمتر قاطرى مىتواند از اين راههاى صعب بد حمل كند و اين قاطر كهر من بسيار خوب از عهده برمىآيد . هفتاد و پنج تومان خريدم حاليه صد و پنج تومان خريدار دارد . جلال آمده ، از جمله نوكرهاى اخراجى است ، پريشان هم شده دو دخترش كه هردو شوهر داشتند و بزرگ بودند به فاصلهء پانزده روز پىدرپى مرحومه شدند . زنش و برادرش هم پارسال مردند . چوب خدا صدا ندارد .
سهشنبه 26 جمادى الاولى - صبح كه بيرون رفتم حبيب اللّه هينزى مكتوب شيخ را رسانيد كه لف آن مكتوبى از آقاى عماد السلطنه و افخم الدوله و موثق ديوان بود . مكتوب آقاى عماد السلطنه پس از آنكه از بىدماغى خود و دماغ من ، تسلط و اقتدار من مىنويسد مطالبهء صد تومان براى تعمير حياط كه ناتمام است [ دارد ] اين مختصر را از اخبارات درج مىكنند .