ضايع مىشود . از صحبتهاى امشب محمد على و اينكه گاهى با همه شيطنت خودش را به خريت و بلاهت مىزد خيلىخيلى خنده كرديم . خصوصا وقتى كه صحبت يابو به ميان مىآمد مىگفت كاش گردن من شكسته بود و دك نمىآمدم كه اين جواب را بشنوم .
صبح دوشنبه - باران به موقع خوبى آمد . حاصلها خشك شده بود ، ديم بسيار تشنه بود . خصوصا در رودبار فى الجمله آبى خورد سوار شديم با دك قرار دادم كه چند نوشته بدهند ( از بس اين ده كوچك آخوند دارد و با كوچنانى مرافعه كرده بايد اسناد صحيح گرفت و الّا ملابازى درمىآورند و كسى حريف نيست ) . يكى آنكه ادعاى حق الشرب نكنند ، ديگر آنكه فاضل آب كوچنان را ببرند ، ديگر اينكه مخارج كشيدن نهر نخواهند .
چهارم اينكه آنچه محصول از اين آب عمل بيايد نصف مال ارباب نصف مال رعيت باشد . بدون اين نوشتجات آب داده نمىشود .
خوردن هفتصد تخممرغ
يك كبوتر سواره روى هوا زدم . چند مرغ آبى هم ديده شد اما فرار كردند و شكار نشد . در كندانهسر منزل ملا حسين چاى خوردم . لله من در اين مسافرت شيخ حسين شده بود . همهجا از من ناهار و شام دعوت مىكردند و من محض كسادى سال به همان چاى وعده مىدادم . در ملاكلايه چاى ديگرى خانهء ملا زين العابدين ، در صاينكلايه خانهء ملا ميرزا آقا درست مثل امام جمعهء ابهر كه تا سه روز از عيد گذشته تمام اهل ابهر بايد از او ديدن كنند و تا شش روز از عيد گذشته امام جمعه از همه بازديد و در هرخانه كه بازديد مىكند بايد يك تخممرغ پخته بخورد كه اگر نخورد باعث رنجش صاحبخانه مىشود و اين بيچاره در ظرف دو يا سه روز هفتصد هشتصد تخممرغ بايد بخورد . من هم امروز تا مدان رسيدم دهجا چاى خوردم كه آخر نزديك بود قى كنم زيرا عادت مثل امام جمعه ابهر نداشتم و بنيهام آنقدر نيست . مدان ناهار خوردم آنجا هم گفتگوى زياد در باب آوه داشتم . عصر به سلامتى وارد قلعه شدم كه فعلا وطن من شده و هرجا بروم دلم براى زوارك تنگ مىشود .
سهشنبه پنجم جمادى الاول - جناب آقاى تاجرباشى زوارك ما از شهر آمد . علينقى ماند مداوا كند . كاغذجات طهران و قزوين و اخبارات آنكه مايهء حزن و اندوه است ناچار درج بايد بشود .