بگيرد . اما آنها به تصديق مصدق راضى نمىشوند مگر به جبر و حكم حكومت . حالا بگذريم از حكايات الموت اگر صورت گرفت درج مىشود و الّا چه فايده .
فرق سردار اسعد و سپهدار
تازه از طهران آمده مىگفت سپهدار تمام احترامات و شئون خودش را وقف اعتبارات منتصر الدوله كرد كه حاكم لرستان بشود . اين قبيل كار كردن سپهدار خيلى بد شد و آخرش كشته مىشود ، چنانچه الان نمىگذاشتند از طهران حركت كند .
سردار اسعد و بختياريها به آمال و آرزوى خود كه تصرف اصفهان ، يزد ، كرمان باشد رسيدند . اما سپهدار نرسيد و ضايع شد . به آنها كسى نمىتواند كارى كند . هر وقت بىميل شدند مىروند ميان ايل در پناه انگليسيها ، اما سپهدار كجا برود . كارها هم كه درست نمىشود . تا مىخواستند بر خلاف روس حرف بزنند فورا سفارت اظهار دلخورى مىكرد و آدم بانك آمده مطالبهء طلب مىنمود . نمىكردند ملت تعرض مىكرد كه همراهى ندارند و با خيالات روس و انگليس حركت مىكند . اين بود متصل استعفا مىكرد .
ستار خان و باقر خان
از ستار خان سردار ملى و باقر خان جويا شدم مىگفت يكى در پارك امين السلطان ، ديگرى در عشرت آباد منزل دارند . هر كدام ماهى سه هزار تومان دريافت مىكنند و هر يك صد نفر نوكر دارند كه شام و ناهار و مواجب مىدهند . ستار خان آدم ميانه بالا لاغر و خيلى پلتيكدان زرنگ است . باقر خان قطور چهار شانه ساده و عوام است . در چند جا با آنها مهمان بودم خيلى از اين ترتيبات بد مىگفتند .
خداوند وقتى كه مىخواهد كسى را بزرگ كند اينطور است . گويا تاريخ هم دو نفرى را نشان نمىدهد كه به اين زودى به اين درجه رسيده باشند كه از سلطانى بيشتر به آنها احترامات بگذارند . محمد على شاه شاه و شاه وارث بود آنطور شد . اينها از درجههاى به آن پستى به اين مقام رسيدند . تعز من تشاء و تزل من تشاء .
قاصد امير اسعد
از آنجا كه قدم نامبارك من به هرجا برسد باعث يك انقلابى مىشود قاصدى از جانب امير اسعد آمد پاكت را منتظم الدوله گرفت خواند ديدم حالش تغيير كرد و ملفوفه را كه در ميان كاغذ بود هى به دست خود مىپيچيد . گفتم خداى نكرده مگر اتفاق تازه