افتاده ( من گمان كردم سپهدار را كشتهاند ) گفت بله ، من يقينترم شد . كاغذ را داد به نويسندهء خود و توى فكر فرورفت . بعد نوكرها را مرخص كرد و ملفوفه را داد به من ديدم . سواد مكتوب سپهدار است .
نامهء سپهدار - جواد خان
امروز 27 در زرگنده هستم . جواد خان باز براى فتنه و فساد عازم اوان يا تنكابون شده اگر آنجاست بگيريد و الا بفرستيد از اوان مغلولا آورده زنجير كنيد ( اين است پدر مشروطهء ما كه تا پاى خودش و كسانش به ميان مىآيد غل است ، زنجير و حبس ) . گفتم جواد خان كيست . گفت برادر من است از يك زن اوانى . هميشه قمار مىكند ، هرزگى مىكند . من بايد خرج و قرضش را بدهم . امسال هم به عدليه عارض شد و مبلغى گرفت . حالا گويا جمعى را با خود برداشته به سراغ من آمده . من و جناب ميرزا هر چه خواستيم ايشان را تسلى بدهيم فايده نكرد . حواسش مغشوش شده برخاست . بناى راه رفتن و فكر كردن را گذاشت . گاهى طاقت نياورده حساب راه را مىكرد و از ما سؤالات مىنمود . مختصر طورى اغتشاش حواس برايش دست داد كه پاك صحبت الموت و من از ميانه رفت . تمام به فكر جان خودش افتاد و مىگفت با قفقازيها هم رفيق است . حكما براى جان من آمده .
نوكرها را صدا زد بناى كشيك را گذاشتند كه من خودم را و حرفها را فراموش كردم .
ناهار خورده خواب كردم . حمام رفتم . حمام قشنگى داشت ، دلاك جوان خوبى آقا محمد گرمارودى ، جوان رعنائى مير آخور ايشان است . مثل فرفره كار مرا مىكرد . سه برادر همايون هم صندوقدار و پيشخدمت او هستند . هر چه الموتى است كه بيرون از الموت است به ما صداقت دارد و خدمتگزار است . اما آنچه داخل الموت است خدا نصيب نكند .
باغ منتظم الملك
يك ساعت به غروب مانده براى تماشاى باغ منتظم الملك سوار شديم . آقا محمد يك كت قشنگى بر كرده بود . دو قطار فشنگ ، تپانچه ، ده تير ، دو قطار فشنگ موزر ، دو قطار پنج تير تا زير گلوى خود بسته بود . تپانچه و موزر و تفنگ را چپ و راست . باغ منتظم الملك نزديك درياچه خيلى تميز بود . درخت اقاقيا ، گل طاوسى همه چيز داشت .
خير الله بيك اينجا بود . به من مىگفت از روزى كه افراسياب خان آن حركت را كرد من ديگر از كار او كناره كردهام . الان چهار قبضه تفنگ او نزد مهدى و جلال است و هرچه پيغام مىدهم اقلا تفنگها را بگير مىگويد از سيد بزرگ من قبض دارم و باز مىگفت از