روس از طرف شمال ايران ناچار از ضباط لشكرى و مأمورين كشورى روس بايد باشد ، الخ . ( پايان مقالهء روزنامهء تايمس )
آتانيها نوشته بودند و ده روز مهلت خواسته بودند . مهلت را اينجا « مال » مىگويند . از بس اين لغت را شنيدهام خسته شدم . قاطر را دادم بردند . لطف الله خان هم عصر بالاروچ رفت . گرمارود هم آدم فرستادم قاطرهاى بالاروچيها را بگيرد ، شايد لطف الله خان زحمت را كم كند .
چماق محبت
يكشنبه 26 - سه روز است من دچار و گرفتار كار روچ عليا بودم . نور على و همايون يك شب مانده آمدند كه تمكين ندارند و مىگويند مىترسيم . اين دفعهء سيم بود آدم فرستاده بودم بعلاوهء ده متكوب بعد از رفتن خودم به آنجا . ملا يوسف نوشته بود ده روز صبر كنيد . پنج روز مهلت بدهيد . ديدم اينها از همه راست يا دروغ مىترسند جز از من كه مالك و ارباب آنها هستم . خوب پس بايد كارى كرد كه از من هم بترسند ! خبر داشتم قاطرهاى آنها از تنكابون با بار قند و نفت و برنج مىآيد . در سر هر راه دو نفر آدم گذاشتم . لطف الله خان را هم فرستادم رفت بالاروچ . پريروز هفده بار و هشت نفر بالاروچى را وارد قلعه كردند . هر چه الاغ و بچه بود مرخص [ كردم ] . قاطر و بزرگها را با بار نگاه داشتم و چهار نفر آنها را دراز كرده ، هر يك شش چماق محبت به نشيمنگاه آنها نواختند . استبدادى به خرج دادم تا از من هم بعد از اين بترسند !
وصول اجاره
خبر رفت بالاروچ . شنگ و شيون راه افتاد . الموتى جماعت از پدرش ، از مادرش قاطرش را بيشتر دوست دارد . آذوقه هم نداشتند ، برنجها هم توقيف شد . مطلب را مختصر كنم . يك كش قاطرها را جنگل براى حمل هيزم فرستادم ، بيشتر اسباب صدمهء آنها شد . امروز مقارن ظهر رعيت چهار دانگ بزرگ و كوچك با شانزده تومان اجارهء نقدى آنجا و يك عدد بره فربه وارد قلعه شدند . يك ساعت صحبت من با آنها و آنها با من طول كشيد . تمام تقصيرات را گردن آخوندها و ملا يوسف گذاشتند و لعنتها به خود كردند اگر من بعد گوش به حرف خير يا شر آنها بدهند . ناهار خوردند رفتند . اين ده به همه جهت شانزده تومان نقد و سه خروار گندم بايد بدهد . از چهار دانگ دو دانگ آن را حضرت و الا به علماى آنجا داده . آنقدر التماس كردند تا تخفيف گرفتند كه بيست تومان بدهند ، باقى را سر خرمن بپردازند . گندم را با وجود چهارده تومان ده تومان تسعير