تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3052

مساهمون:

ص٣٠٥٢

ميرزا اسحق

اين پسرهاى آقا محمد على ميرزا باقر و ميرزا اسحق يك ده شش دانگ ما را مىخورند و جزئى مال الاجاره مىدادند كه آن را هم حالا نمىدهند . خيلى نسبت به اينها و پدرشان مهربانى شده حالا تلافى مىكنند . اگر اين ميرزا اسحق ميرزا حسن را جا و منزل ، نوكر ، آدم ، ظرف ما يحتاج نداده و مهمانى نكرده بود تا حال ده مرتبه به سمت شهر رفته بود . ميرزا باقر حالا شهر طبابت مىكند و شاگرد ميرزا موسى است . متهم هستند ، يعنى پدرشان و خودشان . همه الموتى هم مىداند . قزوين كه بودم يك روز در خانهء ميرزا ابراهيم خان آمد وقتى كه بلند شد برود ملك آرا گفت كتابها را آوردى . چون از من خيلى تقيه مىكند سرخ شد و لاعلاج از بغل خود دو كتاب كوچك بيرون آورده به ملك آرا داد . او كه رفت من گرفتم و خواندم . در طهران من از بنان همايون هنگام برهم خوردن مجلس شرحى شنيدم كه گويا در روزنامهء خود درج كرده باشم كه بهائيها در اين هنگامهء مشروطه هيچ داخل نشدند . هرچه بودند از ازليها بودند . . .

چهارشنبه دوم ربيع الثانى

مىگويند چهارشنبه دوم ربيع الثانى است . تقويم ندارم . هركس هم به شهر رفته گفته‌ام و نياورده . ابو القاسم را مجبور شدم براى تهيهء پولى به شهر بفرستم . ديروز رفت . دو عدد كبك درى شهباز پسر شكر الله آورده بود با وجودى كه خيلى رغبت خوردنش را داشتم يكى را براى معاون ديگرى را براى قونسل فرستادم ، دست خالى نرفته باشد . محمد خان ديشب آمد با نهايت شرمندگى و مىگفت تقصير ندارم . هرقدر به شهر نوشتم نايب الحكومه اخلال مىكند و تقويت ندارد . هيچ جواب نيامد . حالا بسته به كرم خودتان است انعامى مىدهيد متشكر ، نمىدهيد ممنون . راست هم مىگويد همراهى ندارند و صراحة گفته و مىگويند بر همه كس معلوم و محقق است . ده تومان حواله دادم شهر ابو القاسم بدهد . پيرمرد و عاجز است و اعانتش لازم . قدرى هم اينجا قرض داشت آن را هم دادم . يال و دم همديگر را بوسيده رفت به سمت شهر .

كتك زدن بى جا

اين چند نفر مأمور كه براى گرفتن سرباز آمده بودند نهايت بىاعتدالى را كردند . در
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3052 | قهرمان ميرزا عين السلطنه