تا حكومت بيايد . در باب مقررى حضرات هم نوشته بود ابدا به من راجع نيست . پاكت حضرت و الا را هم فرستاده بود مطلب و خبرى نداشت ، همه گلهگذارى از روزگار و اين ترتيب الموت بود . منجمله دستخط فرموده بودند :
دستخط عز الدوله
درويشعلى قاصد رسيد كاغذ شما را خواندم . از وضع روزگار تعجب دارم كه از ابتداى عمر به نيكرفتارى و بىآزارى بودم حالا دشمنها مرا هم در عداد اشخاصى كردهاند كه تمام عمر آنها به ظلم و تعدى و خوردن مال مردم و دزدى گذشت . حالا پس چه چاره غير از اين است كه از شرّ دشمنها متوسل به دولتى باشم كه هميشه نيكى كرده و رفع ظلم مىكند . شما اينقدر ترديد نداشته باشيد . من غير اين نمىتوانم به خوارى تن در بدهم . عالم ملك دارند ، رعيت دارند . هرطور ساير مردم با رعايا رفتار و سلوك دارند من هم مىنمايم . هيچوقت من راضى به ظلم و تعدى نشدهام و رعيت خودم را از همه چيز دوستتر دارم . ولى البته دفع اشرار و رفع دزد و هرزه و بدكار واجب است . قدرى حوصله و صبر نمائيد بحول الله همه كارها منظم و مرتب مىشود . هيچ مشوش نباشيد .
ملا يوسف و مهدى و سيد بزرگ و غيره داخل آدم نيستند .
( پاياننامهء عز الدوله )
بارى از يك ساعت به غروب مانده تا ساعت سه از شب رفته من دچار و گرفتار پيغام و سلام لطف الله خان و آن دو نفر آدم قونسل بودم . آن وقت شب مىگفتند مىرويم . من كه مىدانستم نمىروند . اما نوكرها بيشتر اذيتم كردند . آخر شام نخورده از شدت اوقات تلخى خوابيدم ، بلكه دست بردارند . حالا اين همه مرافعه براى چه چيز بود . ماهى بيست تومان لطف الله گرفت ، پنج تومان على آدمش ، ده تومان امان الله خان ، ده تومان جهانگير خان . سى تومان شهر گرفته بودند ، شصت تومان ديگر را مىگفتند يا تمام را نقد اينجا مىدهيد يا شهر . من گفته بودم نصف را اينجا بگيريد نصف شهر . امان الله خان را صبح امروز خواستم يك قدرى دعوا كردم ، يكقدرى نصيحت ، يك مقدارى هم تملق و خواهش . ساكت شدند و اين حرف ناحساب مرا كه نصف اينجا نصف شهر قبول كردند .
خوراك الموتى
خدا به فرياد كسانى برسد كه نه پول داشته باشند ، نه شأن و زور . آن وقت با جمعى مأمور از اين قبيل مردم دچار شوند . روزى سه بند يونجه براى اسبشان مىگرفتند پانزده شاهى . حالا يونجه كم شده روزى سى شاهى مىگيرند . گفتم شايد گرانتر شود چهار