ممالك متمدنه ديدهايم يا خواندهايم . الان هم ايران ما كمكم دارد همانطور مىشود ، فقط ايرانيت شرط است « خواهى سفيد جامه و خواهى سياه باش » . من هم اگر آن ايام خيلى در اين فقره اصرار داشتم و متصل از عقايد مردم مىنوشتم بنابر سليقه و سبك آن زمان بود . همه مىگفتند و همه دنبال مىكردند ، من هم از آن جمله بودم . حالا كمتر مىگويند و كمتر شهرت مىدهند اين است كه من هم نمىشنوم و هيچ ذكر نمىكنم . در حقيقت من محرر گوشم و چشمم هستم .
( پاياننامهء مجد الاسلام )
اردوى روس در قزوين و كردان
كمى نگذشته بود كه رحيم نوكر رفعت السلطان با يك نفر سيد پدرزن محمود برادرش وارد شد . رحيم وركى و برادر ميرزا مسيح است . از طفوليت نزد رفعت السلطان بود . ايشان مهملات زيادى گفتند ، براى اينكه محمود برادرش قدرى زبان روسى در بادكوبه ياد گرفته خياطى روسها را مىكند . از آن جمله مىگفت مشغول زدن سه اردو در قزوين هستند . يكى قرب شهر در باغ سپهدار اعظم ، ديگرى در سلطان آباد ، ديگرى در نجف آباد ملكى سپهدار نيم فرسنگى شهر . يك اردوى بزرگ هم در پل كردان وسط راه طهران . بنا و عمله و سركار براى ساختن عمارت هم به كردان فرستادند . هر دو سه روز يك مرتبه هم جمعى سالدات و قزاق وارد مىشود . اعلانى هم مجددا درب قونسلگرى نصب كردند كه به هر كس ظلم مىشود و عرض دارد بيايد رفع ظلم و احقاق حق مىشود . فوج قزوين را حاضر كرده خواستند طهران روانه كنند ، يا على كشيده نرفتند و مىگويند طلب ما را بدهيد ، قرارى هم براى آتيه بگذاريد برويم . عدليه هم تق و لق است . كمتر كسى عارض مىشود . اين حرفهاى نزديك به راست او بود مگر اردوى كردان كه به نظر مشكل مىآيد و به زودى نمىشود باور كرد . اگرچه او قسم زياد خورد .
داراب ميرزا با جنرال به طهران رفته است .
نزديك ناهار موسى وارد شد كه همه انتظار من او بود . از صد و پنجاه تومان عباس خان پنجاه تومان نقد و صد تومان را ده روزه به رفعت السلطان تمسك داده از همدان برات كند . اگر در رأس وعده برات نكرد اسمعيل خان كرمانشاهانى تمام را نقد مىدهد و اجاره از عباس خان فسخ [ و ] به اسمعيل خان منتقل [ مى ] شود . اين پنجاه تومان را هم رفعت السلطان نگاه داشته كه به جهانگير خان بدهد كه قبض مواجب برده است .
پولى براى ما نياورد . باز محتاج شدم آدم به شهر بفرستم . ابو القاسم هم ديشب پايش زير كرسى خانهء كدخدا پيچ خورده و دررفته لنگ شده خوابيده .