تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3046

مساهمون:

ص٣٠٤٦
دهات ابدا درخت ندارد و براى يك دانه آلوبالو ضعف مىكنند . تمام عمر گويا حسرت يك گلابى را دارند . گرمارود سيصد خانوار است همان يك درخت بادام را دارد . اين سيب و گلابى و بعضى ميوجات هم فقط در بالاروچ است و كوچنان ، كلان هم بد نيست . به‌هاى خوب دارد .

قحط روغن

بارى ابو القاسم براى تكميل گندم و روغن رودبار نزد خير الله بيك نايب املاك سپهدار رفته بود . در اين شصت پارچه آبادى ديگر يك سير روغن پيدا نمىشود . گندم هم هيچ نيست . مىگفت خير الله بيك و تمام رودباريها فحش به الموتى مىدادند و به قدر صد نفر آدم و قاطر از الموت براى خريدارى گندم آنجا التماس مىكردند . رودباريها مىگفتند تمام سال شيطنت كنيد و هرزگى ، آن‌وقت براى چند من گندم پيش ما متصل گردن كج كنيد و التماس كنيد ! وقتى كه آمديم گندم هفت تومان و نيم بود ، حالا ده تومان . آن هم با مبلغى خصوصيت خريدارى شد با دو من شاه روغن . خود سپهدار خروارى دوازده تومان از رعيت خواسته و حواله داده . خير الله بيك گفته بود كاغذجات زياد از شيخ محمد على و سيد بزرگ در افساد و قتل و غارت الموت در دست من هست . اگر مجال كردم خودم نزد شاهزاده مىآورم تا با آن اسناد پدر هر دو را درآورد . باز صبر كنيد كارها درست مىشود . اينها تمام از ترس كارهاى خودشان است كه اين‌طور سخت ايستاده‌اند . مىدانند تا الموتى مطيع شد اول پا بيخ حلق مفسدين خواهد گذاشت .

صبر به چه قيمت

همه كس حتى خير الله كوشكى مرا امر به صبر مىكند . اما خبر ندارد كه اين صبر به قيمت خيلى گرانى برايم تمام مىشود و تا از غوره به صبر حلوا درست شود پدر مرا بىپولى و طلب‌كار درآورده . اميدوارم ديگر اين حرمان و هجران به آخر رسيده باشد و رجائى دست بدهد . من كه تنگ آمدم خفه شدم . يعنى خواستم از تنهائى و بيكارى طهران دمى آسوده باشم . باز فيلسوفى كنيم و اشعار حكيمانهء فردوسى را ياد بياوريم تا ببينيم چه مىشود .
جهان آن نيرزد به نزد خرد * كه دانا ز بهرش همى غم خورد گر او غم نمايد تو شو كام‌جو * مى آتش كن و غم بسوزان به دو جهان باد دان ، باده برگير شاد * كه اندر كفت باده بهتر كه باد