خيلى بامزه [ بود . ] با حضرت والاى ما هم نهايت دوستى را داشت . بسيار شكارچى است و هميشه به لباسهاى خشن [ و ] كلاههاى بزرگ ميل دارد . پس از فوت شاه هم داخل كارى نشد . متصل شكار مىرود و اغلب هم جلوى خانهء خودش در خيابان لالهزار تنها قدم مىزند و غليان مىكشد . بالاخانههاى خوب هم رو به خيابان دارد كه اغلب دوستانش عصرها آنجا براى تماشا جمع مىشوند . بسيار هم حالا سادهگذران مىكند . از منافع همان دكانهاى زير بالاخانه و مختصر مقررى كه داشت اين دو پسر خود را موقر السلطنه و نجد الدوله را تا سن بيست سالگى از حياط بلكه از اطاق و زيرزمين خانهاش نگذاشت بيرون بيايند . متصل مىبايست درس بخوانند . اما اين دو پسر به جاى درس تمام اوقات را در همان زيرزمين مشغول انواع هرزگى و قمار و درس ملعنت و شيطنت بودند . وقتى هم در سفر سيم ناصر الدين شاه به فرنگستان تبريز رفت دختر وليعهد مظفر الدين شاه را از حضرت عليا براى موقر السلطنه شيرينى خورد . هميشه مردم به او مىگفتند بس است . اين پسرها را بيرون بياور و بگذار در ميان مردم رفت و آمد كنند . او متغير شده چند پسر مردم را مثل مىزد و مىگفت مىخواهيد مثل پسر فلان . . .
شوند . مىخواهيد مثل فلان قمارباز شوند ! بدبخت خبر نداشت با همه توجه شب و روز مشغول همان كارها بودند .
در سفر آخر ناصر الدين شاه 1313 كه لب درياى مازندران رفتيم كه حضرت و الا و عماد السلطنه و من هم بوديم موقر السلطنه را از مدرسهء شيطنت بيرون [ آورده ] لقب كشيكچىباشى را براى او گرفت . خودش ناظم السلطنه شد . هر كدام را يك كلاه به سر گذاشته بود به قدر يك خمره . سرداريهاى گشاد بلند ، شلوار مثل مازندرانيها ، هميشه اين دو را جلوى خودش انداخته و از پشت سر مواظب حركات آنها بود . در منزل هم در چادرى محبوس بودند . با من در اين سفر بواسطهء دوستى پدرش با حضرت و الا انسى گرفت . گاهى كه حضرت و الا و ناظم السلطنه مشغول صحبت بودند ما هم با هم صحبت مىكرديم .
آمديم طهران شاه شهيد شد ، بساط برگشت . باز آقازادگان آفتابى نشدند . تا دو سه سال بعد دختر شاه را خواستند عقد كنند . نمىدانم چه واقع شد كه عقد را مخفى كردند .
بناى عروسى شد و پول دادن . ناظم السلطنه خود را كنار كشيد . گفت به من ربطى ندارد .
حضرت عليا ديد خيلى خفيف مىشود تمام مخارج را خودش كرد و در دروازه قزوين خانهء عالى خريد و عروسى را كرد . شاه هم مبلغى مواجب داد . حكومت ساوه و زرند شاهسون بغدادى را هم مرحمت كرد . خدا مىداند تمام مردم غبطه و حسد به اين موقر بردند كه در اين سن داراى زنى مثل دخترشاه آن هم از حضرت عليا صاحب كرورها
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3001
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٣٠٠١