مفسدين الموت
صدق الدوله كاغذى نوشته بود چند نفر مأمور فرستادم مفسدين الموت آنها را كه اسب و تفنگ را گرفتهاند به شهر حاضر كند و مجازات داده شود ( على الظاهر شايد روانه كند اما مجازات مرحوم شده و آنها هم پولى به مأمورين داده با حمايت نايب الحكومه نمىآيند ) . خدمت ديگرى هم كردم كه الموتيها را راضى به اصلاح كرده خدمت مىرسند . اين اسب و تفنگ و قاطر هم رفت پيش آنهاى ديگر . شب اسمعيل آقا خودى نجات داده و وارد شد . كتك بسيار خورده ، لباسهاى پاره پاره .
باز قضيهء الموت
سهشنبه 13 - ديروز عصر و امروز صبح كه الموتيها نيامدند . خودم دار الحكومه رفتم .
صدق الدوله بعد آمد با الموتيها و گفت از اينجا مىخواستم نزد شما بيايم . من جواب گفتم در رقعه اشاره از آمدن خودتان نشده بود . الموتيها هم نيامدند . ناچار براى كسب تكليف خودم آمدم . آن وقت رسمانه نطقى [ كرد ] از پشيمانى الموتيها و اينكه شما بايد خيلى محبت كنيد . من هم جوابهاى خيلى خصوصيتآميز و مهرانگيز مفصلى دادم . يك مرتبه آن چند الموتى معمم و درويشعلى كه ايستاده بود متفقا گفتند به شرط آنكه به همان جمع ديوانى عمل شود كه صدق الدوله متغير شده و از خرك در رفت ، هر چه به زبانش آمد گفت ( معلوم شد همه را فريب داده بودند ، آخرى صدق الدوله بود ) .
تلگرافى آمده كه برويد طهران براى اينكه تمام حرف شما بىمعنى است ، صاحب ملك و عدليه هم آنجا . هر وقت حقانيت خود را ثابت كرديد ، با من است اجراى آن . باز ساكت نشدند و شرح مفصلى گفتگو كردند . يك وكالتنامه هم ميرزا حسن باغ كلايهاى درآورد كه آنجا هم نوشته بودند در مجلس شورا ، با حضرت و الا در باب ملك گفتگو شود . اين هم ممد كار شد و حكم كردند بروند طهران .
وضع الموت
بعد صحبت از وكلاى انجمن ولايتى قزوين شد كه بايد از بلوكات بيايند ، من جمله از الموت . ملا فرج آنجا گفت بله شاهزاده كه رفت تمام اين كارها درست مىشود .
صدق الدوله ديگر طاقت نياورده حكم كرد او را از اطاق بيرون كشيدند . بعد هم همه را گفت زود برويد . بعد از رفتن گفت تعيين مأمور كنند . حكم نوشته شود كه من بروم . پاكتى هم بر حقانيت من و شرارت الموتى نوشت كه براى وزارت داخله ارسال دارم . من هم