اخبار الموت
نهم محرم - ديشب ابو القاسم به قرار معهود فورا از الموت آمد . رفته بودند قلعه يك حكم مخفى هم غلامها داشتند كه آن باعث اين شد . ميرزا حسن خان ، مهدى ، حسين آقا ، شفيع و جمعى را خبر داده بودند ، جمعيت جمع كرده كه سر نوكرها بريزند . نورعلى و رحيم هم رفته بودند و عقبمانده بودند . عباس پدرسوخته متقلب مىگويد من بروم عقب نورعلى . از قلعه كه سرازير مىشود اسب و تفنگ « جاكسن » مرا با قطار فشنگ تقديم حسين آقا مىكند و خودش مىرود به ايلان نزد حليلهء جميله . ابو القاسم عجله در جواب مكتوب مىكند و حال آنكه گفته بودم بماند تا ميرزا حسن خان قلعه را تخليه كند .
جوابها را گرفته غلامها را هم همراه نمىآورد ، بلكه سه تومان به آنها داده كه توقف در قلعه كنند . با اسمعيل آقا حركت مىكند . نزديك مدان جمعيت جلوى آنها را مىگيرد .
ابو القاسم چون مجرب و مهذب در فرار شده فورا در مىرود . اسمعيل آقا جلادت مىكند دچار مىشود . فعلا از او خبرى نيست . يك اسب و يك قاطر و يك تفنگ به دست الموتى مىافتد . ابو القاسم همان براى فرار خوب است . دو سه خبط باز كرد و دچار مشكلات باز شديم . فورا به حاكم و معاون حاكم نوشتم . اوقاتم مثل سگ شد . اين نايب الحكومه و اين مفسدين الموت و شهر دست به هم داده آخر هم نمىگذارند كارى صورت بگيرد . همه يك طرف اين شيخ محمد على يك طرف .
داراب ميرزا و محمد على شاه
يكشنبه يازدهم محرم - از صدق الدوله مأيوس بودم . بعد از ظهر خانهء معاون رفتم تفصيل را گفتم . كاغذ خود ميرزا حسن خان را نمودم كه الموتى تمكين ندارد و مرا هم در به دو ورود كتك زده ساعت و قلمدان مرا بردند . الان هم جمعيت جمع شده كه آدمهاى شما را خارج كنند . معاون گفت بايد چند نفر از شهريها را توقيف [ كنيم ] و سايرين را هم مأمور رفته بياورد . از آنجا خانهء عدل الممالك رفتم . داراب ميرزا آمد خيلى صحبت شد .
يك عداوت مخصوص با يپرم و مجاهدين قفقازى و ارمنى دارد . در ركاب محمد على ميرزا بود تا انزلى . يك ماديان خوب هم انعام گرفته . مىگفت شاه مىفرمود به سر من دير يا زود اين بلا مىآمد ، منتهى لياخف كمك كرد و خيلى زودتر از آنچه من تصور مىكردم گرفتار شدم . آن وقت خيلى از لياخف بد گفت كه در به درم كرد ، آوارهام كرد ، فريب داد .
بيشتر شكايتش از لياخف بود .