تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2982

مساهمون:

ص٢٩٨٢
مثلا وقتى كه آب از خارج شهر براى سالدات مىآورند از پشت سر شير آب انبار را باز مىكنند . وقتى كه منزل مىرسد يك قطره آب در آب انبار وجود ندارد بايد مجددا برود بياورد . همين‌طور كاه ، يونجه ، هيزم هرچه مىبرند از پشت سر برمىدارند و سوار دوچرخه مىشوند لابد و محض رفع اين شيطنت بچه‌ها حالا يك نفر هم دنبال دوچرخه پياده مىرود . آن وقت او را اذيت مىكنند و انواع شيطنت را مىكنند . اين قشون يك شاهى پول حمالى ، نجارى ، هيزم‌شكنى ، حدادى در اين شهر نداده . تمام كارشان را خودشان مىكنند و از همه صنف آدم همراه دارند . اين كاروانسرا و خانه‌ها كه اجاره كرده‌اند تمام را مجانا تعمير كرده و اسباب راحتى را فراهم كرده‌اند . بقدرى هيزم ، كاه ، جو ، گندم انبار دارند كه حساب ندارد . يك باغ سيمون ارمنى مملو هيزم است .

رفتار روسها

هر وقت از نزد بعضى محترمين مىگذرند يا آن‌كه از نزديك خانمى بگذرند به يك لهجهء نرم نازكى سلام عليكم مىگويند . تقريبا اين‌طور ( سلام عله‌كم ) بدون تنوين . به زنها بيشتر سلام مىكنند تا به مردها . زنهاى ما به عوض فحش مىدهند . يك چيز ديگر را هم متصل ايرانيها به آنها و آنها به ايرانيها مىگويند . آنها مىگويند « ياخشى » ، اينها مىگويند « خراشو » . من در يك معامله حكم نزديك بايع و مشترى شدم . دكاندار به فارسى تا مىتوانست فحش داد . بعد به روسى خواست فحش بدهد مىگفت سالدات پيس « 1 » او اين كلمه را ملتفت بود . مىگفت نه سالدات « مامان » و آن وقت سرش را تندتند تكان مىداد . اما تا بخواهى اينها معقوليت مىكنند و نمىگذارند صدائى برخاسته شود . حتى يك روز يك بچه به سالدات اشاره كرد كه تكمهء شلوارت باز است تا سالدات دولا شد نگاه كند چنان به سرش زد كه كلاه سالدات دو قدم دور افتاد . سالدات به جاى تغيّر دويد و كلاه پسره را برداشته به سر خودش گذاشت . چون سن اين سالدات هم كم است خودشان هم به شوخى و ظرافت ميل دارند . لكن به آنها قدغن شده كه حتى المقدور به سكونت و آرامى رفتار كنند . عصر ناچار و لاعلاج از آن دستخط و پيغام صدق الدوله رفتم قونسل‌گرى تفصيل را گفتم . خيلى تعجب كرد . موثق ديوان منشىباشى خود را نزد صدق الدوله فرستاد كه دليل نرفتن عين السلطنه را بگوئيد . اگر صحيح است بسيار خوب و الّا علت ندارد نرود ، تمام
هامش
( 1 ) - پيس - لغت تركى به معنى ( بد ) . ( مسعود سالور )