ماجراهاى راه
در اين منازل مردم را هميشه لخت مىكردند . امسال كه چندين مرتبه خودشان لخت شدهاند ملاحظه شود چه به روز مسافر مىآورند . قوطى كبريت را دانهاى صد دينار داد .
دو عدد . . . « 1 » بسيار كوچك را دو هزار . اين پيه و نخود را هم دو قران . صبح هم مىگفت يك سينى برنجى مرا سرقت كردهايد . شريكه گفت مرد كه اگر ما سينى لازم داشتيم خوب از شهر مىآورديم .
تمام خدمت امشب با من و ملكآرا بود . شريكه از پوستين بيرون نيامد . اما تندتند نويد مىداد كار صبح با من . مىدانيد من شب تنبل و روز زرنگ هستم . ما كه شب و نصف شب ، صبح ، دم صبح ايشان را مكرر بر مكرر ديدهايم .
تمام شب را من ، ملكآرا از سرما و آمد و رفت گارى و كالسكهء پست اگر دو سه ساعت خواب رفتيم ، اما شريكه خدا شاهد است تا سه ساعت و ربع به دسته مانده كه درشكهچى آمد بيدار كرد تكان نخورد ، پهلو به پهلو نشد . صبح خودش مىگفت يك مرتبه از اين پهلو به آن پهلو شدم . اما من و ملكآرا باور نكرديم .
بامداد سفر
صبح شد نوبت زرنگى و خدمت شريكه . گفتيم چاى درست كن و ايشان هم تا سر ما زير لحاف بود . هيزم را جلوى رختخواب خودش آتش زده يك مرتبه اطاق مملو از دود شد ، بناى سرفه و بعد گريه شد . از چاى خوردن همه را بيزار كرد . من ناچار برخاستم بيرون رفتم نفسى تازه كرده . ديدم همانطور شريكه جلوى آتش نشسته و لاينقطع سرفه مىكند ، اما هيچ به روى بزرگوارى خود نمىآورد . درب اطاق را باز كردم و پشت در ايستادم . بعد از التماس زياد به من و قرقر زياد برخاست در را بست . اندكى گذشته باز من باز كردم . قدرى فحش داد قدرى التماس كرد . ديد چاره ندارد آن دودها بهتر از سرما است . باز نالهكنان ، ندبهكنان برخاسته در را بست و رفت توى پوستين و پتو . خوب كه جابهجا شد و سرفهها را كرد من باز در را باز كردم . آقاى زرنگ ما يك دفعه ديگر هرچه دلش خواست به زبان جارى كرد . باز من هيچ نگفتم تا مجددا در پوستين مخفى شد و پتو را بسيار سخت به خود پيچيد . دو سه پفى هم به آتش كرده دست به قورى زده ، بعد از سرفهء زياد و صاف كردن سينه سيگاردى چاق كرده كه آن هم ممد دودها شد . من در را باز كردم غافل از اينكه اين مرتبه حربه براى تنبيه من تهيه كرده كه جفت نيم چكمه به كله
هامش
( 1 ) - يك كلمه ناخوانا .