روزنامهء سفر قزوين 11 ذى القعده 1327 - 21 محرم 1328 افتتاح مىكنم به روزنامهء خود در قزوين به شرحى كه در راه يادداشت شده است .
شريكه
شنبه يازدهم شهر ذيحجة الحرام 1327 - چهار درجهء جدى - مدتى بود عزم مسافرت الموت و قزوين در نظر بود . دو مسئله اسباب تعويق شده بود : يكى طى مرافعه و گرفتن تنخواه از حاجى سيد آقا ، ديگرى تنخواهى كه حضرت و الا مىبايست مرحمت فرمايند . اين دو گذشت . محظور سيمى جلو آمد كه از آن دو اشكالش به مراتب زيادتر شد و آن تشريف آوردن شعاع الدين ميرزا بود كه متصل امروز و فردا مىكرد . گاهى مىآمد و گاهى نمىآمد . من و ملك آرا را سرگردان كرده بود . امروز مقارن ظهر رفع اشكال شد . در خانهء ملك آرا كه از ديشب رفته نقل مكان شده بود پىدرپى مژدهء آمدن شعاع الدين ميرزا رسيد . بلى قدرى گذشت حضرت و الا وارد حياط شدند ، در حالى كه الماس كاكا هم يك بقچهء بسيار بسيار بزرگى كه تا صورت او را مخفى كرده بود از دنبال [ مىآورد ] . جمعى بوديم ، همه شاباش كشيده دست زده تا آقا آمد روى پله نشست و الماس آن بار گران را بغل [ داشت ] و در مقابل به حالت خبردار ايستاد . يكى به كلاه شريكه نگاه كرد ، يكى به پالتو ، ديگرى به كفش ، جمعى هم حال الماس و آن بقچه را به حالت تحير تماشا مىكردند .
سر و وضع شعاع الدين ميرزا
شعاع الدين ميرزا اول به الماس گفت پوستين را بگذار آن گوشه . شما هم پر به تركيب من و لباس من نگاه لازم نيست بكنيد . من لباسهاى خودم را دوست دارم . حالت بىپولى هم به همه معلوم است . اين كلاه نمد است ، سه سال قبل با من به خرقان آمده . حال به قزوين مىبرم براى اينكه مىدانم اين دو شيطان هر كلاه ديگرى باشد خورد مىكنند .
گفتند كلاه ملك آرا و عين السلطنه هم نمد است ، آيا هيچ به كلاه شما شباهت دارد . به