تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2954

مساهمون:

ص٢٩٥٤

عروسى و آوردن مهرماه خانم

حالا برويم سر صحبت خودمان . تازه‌گل خيلى قرقر داشت كه من در غيبت شما با اين بچه‌ها نمىتوانم كنار بيايم ، برويد من هم مىروم . شاهزاده افخم الملك آمده بود براى بچه‌ها رخت بخرد صحبت از رفتن زياد شد . صلاح چنين ديدند مهرماه خانم را قبل از رفتن بياورم براى آن‌كه هم در خانه بزرگترى باشد هم بيش از اين در خانه ماندن او اسباب زحمت و حرف است . اين بود خانم را همان ساعت فرستاديم بازار بعضى اشياء كه بايد بخرد خريد . پول و آينه و قرآن و بعضى جواهرات كه معين شده بود رد كردم . قرار شد امروز و امشب اينها را فرستاده روز دوشنبه ظهر عقد [ بشود ] و غروب محرمانه بدون آن‌كه احدى بداند بياورد . شب پيغام رسيد كه هيچ ايرادى يا غمزه و نازى از طرف مادرش و كسانش نشده . به هرچه گفته شود اطاعت دارند . حقيقة من از يك چيز اينها خوشم آمده كه در هيچ مورد ايراد وارد نياورده تمكين محض و محض تمكين بودند . در مقابل گفته‌ام رأى و چون و چرا هيچ نكردند . برعكس كليهء زنهاى مملكت ما كه در موقع دختر شوهر دادن آنقدر خورده فرمايشات مىكنند و ايراد وارد مىآورند كه همان از شب اول آدم بيزار مىشود . سه‌شنبه 23 ذيقعدة الحرام - حكايت ديروز و ديشب ما بسيار است . ديروز بعد از ناهار گفتم امشب خانمها اينجا تشريف بياورند براى وداع رفتن الموت ، تدارك شام و شب‌چره ديده شود . فقط همان تازه‌گل از تفصيل مسبوق بود . عصر همشيرهء بزرگ شاهزاده آغا براى ديدن آمده بود . فرستادند بيرون من طفره زدم . تهيهء مهمانى را ديده بود . سؤال كرده بود چه خبر است . گفتند خانمها مىآيند . پس چرا مرا خبر نكرديد . جواب تازه‌گل گفته بود آقا قرار بود تعقيب شما مال روانه كند ، دخترش شاهزاده بگم داد و بيداد كرده بود كه لباس من خوب نيست من مىروم . به هزار زحمت او را نگاه داشته بودند . من خواستم از خانه فرار كنم . تا رفتند اسب بياورند رقعه‌اى از عين الملك رسيد دورهء مهمانى قرار داده‌ايم شب اول در خانهء من است . مغرب با حاجى افخم الدوله آنجا بيائيد . اين هم قوز بالاى قوز شد . من رفتم سمت خانهء معتضد السلطنه كه تازه تشريف آورده‌اند و متصل خانهء سردار اسعد و ساير بختياريها مشغول . . . و مهمانى و تفنن است . چنان كه حدس زده بودم نبود . رفتم بيرون دروازه گردش كرده هيچ هم يقين نداشتم به اين فرزى و چالاكى كار تمام شده باشد و امشب بيايد . قبل از مغرب خانهء عين الملك رسيدم . تا مغرب شد و نماز كردم نه صاحب‌خانه بود