سال خمسه بودم . عالم ، فاضل ، پيرمرد و مرتاض ، بىقيد ، زاهد ، عابد و تمام خصلتهاى خوب را داراست . نود و پنج سال دارد و از تمام اين مال و اموال كه نزد او از اطراف و اكناف ايران آورده شده داراى هيچ نيست . تمام عمرش به زهد و تقوى طى شده . غذايش منحصر نان و چغندر است . پيراهن عوضى ندارد . هر وقت چرك مىشود لخت نشسته تا پيراهن خشك شود . زن ندارد . اولاد ندارد . هيچ همچو آدم مجرد در علما سراغ ندارم .
حالا كارى كرده يا ديگران به عنوان او كردهاند خدا عالم است . آخوند از ظاهر شريعت ابدا خارج نشد . هيچ اسناد و نوشتجات علما را در مرافعه سند نمىدانست . بارى من شرح احوال [ او ] را نمىتوانم به خوبى بدهم .
دهخدا و روزنامهء سروش در استانبول
ميرزا على اكبر خان قزوينى ( دخو ) در اسلامبول اقامت دارد . روزنامهء هفتگى به اسم « سروش » طبع مىكند . در اين نمرهء اخير براى بيدارى وزراء و مجلس شرحى در باب شاه مخلوع نوشته بود كه خيلى با مسلك او مغايرت داشت . اگرچه به ظاهر اينطور مىنمود كه غم ايرانيها را خورده و مىخواهد مردم را آگاه كند اما درست يك دستور العمل كافى بود از آمدن شاه و طى طريق بسيار صحيحى با يك اثبات حق بازگشت شاه از روى قاعده و قانون . مثلا اين عبارت را نوشته بود : شاه مىتواند بگويد من استعفاى كتبى و شفاهى ندادهام . براى حفظ ناموس خودش سفارت رفته . رقعهء پلكنيك شاهد اوست . نمايندهء رسمى ايران او را خلع نكرده . فقط به عنوان اينكه سفارت رفت خلع است . در پتروفسكى مثل سلطانى از او احترام نمودهاند . نشان و حمايل به صاحبمنصبان روس داده ، دولت روس مثل يك پادشاه از او احترام و پذيرائى كرده . شارل و بناپارت را مثل آورده حكايت آنها را مىنويسد .
تعارض ميان ايران نو و شرق
در « ايران نو » شرحى از پيشقراولان روس نوشته بود . روزنامهء « شرق » كه باز مديرش عوض شده به جاى كسمائى يك طلبهء نجمآبادى برقرار شده تعرضات زياد به او مىكند و صراحة او را روس مىداند . در حقيقت او را مفتضح مىكند . در اينكه تمام عملهجات او بعضى ارمنى و بعضى تبعهء روس هستند و تمام مصارف و مخارج و تأسيس روزنامه را هم سيمون تاجر مىكند نمىتوان باور نكرد . فعلا « ايران نو » به عدليه عارض شده و « شرق » هم با كمال جلادت حاضر در اثبات شده . مزه دارد « ايران نو » مىنويسد تو خودت نوكر و وظيفهخوار روس هستى و مىخواهى به اين عنوانات سرپوشى به روى