تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2837

مساهمون:

ص٢٨٣٧
پس از اين حرفها از من خواهش كردند بروم بعد از احياء به محكمهء اجرا و پول را بگيرم . ما كه رفتيم مخبر السلطان خيلى به حضرات به دو سخت گفته بود . اما من مىدانم به ايرانى جماعت اين حرفها مؤثر نيست . با چوب و چماق ، كند و زنجير ، قطع يد و زبان از عهده برنيامدند ، حالا به طريق اولى برنمىآيند .

كتك خوردن امير بهادر

در روزنامهء « ايران نو » تلگرافى نشر كرده بود كه شاه امير بهادر را در لب دريا با چوب دست خودش كتك مفصلى زد و خيلى فحش داد كه تمام اين بلاها را تو به سر من آوردى . حالا هم دست برنمىدارى . اينجا در زرگنده به شاه عرض كرده بود غصه ندارد ، پسرت شاه است و خودت شاهنشاه . همه مىگفتند شاه فرار مىكند يا از زنجان جمعى آمده مىبرندش . اما من يقين داشتم اولا خودش جبون بود و از جانش خيلى مىترسيد نمىرفت . براى اين‌كه شجاعت و جلادت او را ديديم و به خوبى دانستيم ندارد و الّا چهارده هزار قشون و يك سلطنت داشت و نكرد . ثانيا اگر مىآمدند و او را مىخواستند ببرند هرگز روسها نمىگذاشتند . به چنگ آنها به اين سهلى افتاده بود هيچ عاقلى باور نبايد بكند كه رايگان مىدادند . نه حالا بلكه هيچ وقت نمىگذارند قدم به سمت ايران بردارد . كمند غزالى بود كه شيرى به آن افتاده چطور از دست مىدادند .

واعظ بجنوردى

شبها مهمانى مىرويم ، اما همانطور مختصر و خيلى مسكين . امسال روزه‌خور زيادتر است . چند دكان منحصر آنها است . هر وقت تشنه مىشوند يا سيگارى [ مىخواهند بكشند ] آنجا مىروند . مسجدها هم رونقى ندارد . وعظ تازه ، واعظ تازه نيست . آن طفل پارسالى را هم نياوردند . گويا شهر ديگرى برده باشند . سيد يعقوب شيرازى در مسجد شاه ايستاده بالاى منبر نطقى مىكند ليكن جمعيتى جمع نمىشود و تازگى ندارد . يك نفر بجنوردى همراه آقاى آقا سيد محمد آمده كلاه بزرگى به سر دارد كه تمام صورت دراز لاغرش را مستور مىدارد ، عينك هم مىگذارد . با كت بالاى منبر وعظ مىكند . از بس كه آرام صحبت مىدارد من هر چه ايستادم چون قدرى دور بودم هيچ استماع نكردم . اما پز آن بجنوردى با كلاه بزرگ و كت و آن صورت تراشيده خيلى خيلى لاغر و آن لهجه بىتماشا نيست ، اغلبى براى تماشا جمع مىشوند
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2837 | قهرمان ميرزا عين السلطنه