خيلى سخت خواهد گذشت . شبها ده ساعت و ربع بالا است . روزها خيلى بلند و گرم است .
رفتن عثمانيها
در آخر روزنامهء « نجات » بشارت داده بود كه قشون عثمانى تمام نقاط متصرفهء خاك ايران را تخليه كرده و رفت . از قرارى كه شنيدم چند نفر كه مثل تعزيهخوانهاى دهات هر ساعت به يك شكل و به يك اسم خود را مىنامند سفير كبير را واسطه قرار دادند و سفارت روس گفته است خود شما چرا خارج نمىشويد ، اين بود كه رفتند . حالا راست باشد يا دروغ ، رفته باشند يا نرفته مراجعت كنند يا نكنند معلوم نيست .
پيل دادم - حرف فكلى
جمعه غره - با شعاع الدين ميرزا حضرت عبد العظيم مشرف شديم . جمعيت كم بود .
يك بختيارى در اطاق درجهء اول نشسته بود . مستخدم اطاق اصرار داشت كه بلندش كند و ببرد اطاق درجهء دوم . خان مىگفت من « پيل » دادم . مىخواست بگويد يك قران بده و برنمىخاست . اصرار طرف زياد شد . روز رمضان ، خان هم يك كارد ناقلائى به كمر بسته و گاهگاه به خشم به مرد كه نگاه مىكرد . معلوم شد هر دفعه ماشين سوار شويم دچار يك خطرى بايد شد . جوان فكلى در اين اطاق بود به زبان خيلى ملايم گفت قربان چرا بىقانونى مىكنى برو جايت . بختيارى هيچ جواب نداد . اين دفعه گفت آخر شما كه جان خود را براى قانون خواستيد نثار كنيد نبايد بىقانونى كنيد . اينجا سكوت را شكسته گفته « ايماگه خورديم ، نمىدانستيم اينطور به سرمان مىآورند » . خندهء ملايمى همه كردند مبادا اسباب تغيّر خان شود و كارد را بكشد . آن وقت فكلى گفت اجازه مىدهيد من پنج شاهى را بدهم . گفت نه و كيسهء خود را بيرون آورده مبلغى پول نشان داد . آخر از ايوان پنج شاهى را ديگرى داده گماشتهء راه ما را و بختيارى را رها كرد .
به اسم مجاهد
ارمنى از اجزاء يفرم آنجا نشسته بود پرسيديم براى چه مجاهدين را خارج كردند .
گفت خارج نكردند ، گفتند لازم نيست اين همه فشنگ به خود ببنديد و بسيارى از مردم هم به اسم آنها هرزگى مىكردند و اسباب زحمت شده بودند . نشان و علامت مخصوص نداشتند . هر كس جوراب خود را بالا كشيده تفنگ و فشنگى مىبست مجاهد بود .