گفت چشم . بعد گفتم مىدانى براى چه اينجا آمديد . گفت بگو . گفتم براى ظلم ، پدر مردم را درآوردى . گفت چه كردم ، گفتم فراش ما به خطا يك نفر سرباز را كشت ، خودت فهميدى ، همه شهادت دادند ، چهار ماه آن بيچاره را حبس كردى و ده هزار تومان پول خواستى . آخر هم داروندار مرد كه را فروختند صد تومان دادند و خودش هم رفت و از دست تو مرد . اين ظلم نبود . اين سربازها يك تير تفنگ براى شما خالى كردند . گفت مرد . گفتم آره . گفت نگو نگو ، اين حرفهاى تو از چوب بدتر است . انگدر ( اينقدر ) شماتت نكن . كجا از دست تو فرار كنم ! بارى روزى نيست كه بالا خان صد حرف مفت به او نزند و چند ظلم او را برايش حكايت نكند .
جواهرات شاه
بالاخان غصهء صندوقهاى جواهر را داشت كه بردند . اما مىگفت چندين جعبهء بلغارى ، شاه مملو از جواهر دارد كه در گنجهء اطاق گذاشته و پيشخدمت سفير كه اول نوكر سفارت است مستحفظ اوست . شارژدفر هم مهر كرده . به بارونوسكى و خود شارژدفر هم سهمى داده . اما من شنيدم و در روزنامه خواندم كمسيون با چرچيل و بارونوسكى خدمت شاه رفته تمام جواهرات [ را ] كه آنجا بود گرفتند و چهارصد و كسرى دانه زمرد اعلى در اميريه بود آن را هم آورده تسليم كردند و حالا هم معلوم نيست از جواهرات چيزى مفقود و كسر باشد . معلوم مىشود اين جواهرات مال خود شاه و ملكه است براى اينكه خودش هم بسيار داشت . اما شاه خوب كارى كرد جواهرات را كه سلطنتآباد بود با خود به سفارت آورد . براى آنكه اگر نياورده بود مثل تفنگها غارت مىشد . در حقيقت اين يك خدمتى به ملت و شاه آتيه بود كه بايد ممنون بود .
بالاخان مىگفت شارژدفر و بارونوسكى خوب مداخل مىكنند . يحيى و عبد الكريم آدم محرم اين دو نفرند . هر كس كارى دارد بايد اول خدمت آنها برسد .
امنيت طهران
دو ساعت به غروب مانده سوار شديم . نزديك قلهك صاحبمنصب قزاقى مىرفت رفيق راه شديم . ميرزا صادق خان سرتيپ بود . پرسيدم در اين جنگ چند نفر قزاق كشته شد . گفت در شاهآباد سه نفر تابين ، يك نفر ياور . از آن به بعد تا فتح شهر هشت نفر كه چند نفرش را در خانه و ميدان محمديه بىجهت كشتند . يازده تابين ، يك صاحبمنصب از كرج تا شهر بود . از اين ترتيبات بسيار بد مىگفت . بيست روز نخواهد گذشت كه دستمال به دست گرفته فلان تمام قزاقها را مىمالند كه حفظ شهر طهران را بكنند .