شليكى نمىآمد . از بس اين دو سه روزه سيگارد كشيدهام سينهام « كيپ » گرفته . سيگارد من هم تفصيلى پيدا كرده كه حالا مجال نوشتن ندارم .
بيرون رفتم نايب احمد از جنگ ديروز دروازهء قزوين كه خودش رفته و تماشا كرده بود حكايت كرد :
مايهء نزاع
مايهء نزاع را نفهميدم چه بود . اما ديدم متصل صداى توپ و تفنگ است . هركس چيزى مىگويد . خودم رفتم جهانگير آدم سابق معير كه مجاهد است و گيلان رفته بود با جمعى قراولخانهء جلوى دروازه را سنگر كرده بودند . جمعى بختيارى هم با سرباز فراهانى بالاخانههاى باغ قوام الدوله كه « شركت عمومى » خريده و چسب دروازه گمرك است تا عصر شليك كردند ، توپ انداختند . عصر متفرق شدند . سه نفر مجاهد كشته شد دو نفر توپچى . اين توپچى همان لايق كشتن بود ، براى آنكه سى تير توپ انداخت معلوم نشد كجا مىرود و حال آنكه قراولخانهء مفلوك منحوس با آنجا دويست قدم فاصله داشت . بى جا فشنگ و گلولهء توپ خالى كردهاند . از خانهء سالار اعظم خيلى شليك مىكردند و گويا آنجا آدم بيشتر كشته شد . پس آن صداى توپ كه متصل دور شد براى چه بود و مال كى بود معلوم نشد . گفتند متاركه است و امروز صلح مىشود .
صفات اسب
آقاى عماد السلطنه در اين بين وارد شدند . خيلى خوشحال شديم . فرمودند خانهء صدر العلما رفتم ، اولا براى گرفتن اسبها ثانيا براى دعوا و نصيحت . اما صفاتى براى اسبها نقل كردند كه من گفتم پس از اين قرار آن چند روزه صد هزار فحش به شما دادهاند .
يكى را مىفرمودند هم گاز مىگيرد هم لگد مىزند هم توى كوچه به سگ و گربه و آدم قاپ مىاندازد . ديگرى را مىفرمودند اگر سوار جلويش نباشد متصل چرخ مىخورد و محال است اگر صد چماق بخورد حركت كند . سيمى هر چه جلوى چشمش بيايد و لو گنجشك و يا پوست گرمك باشد بغل خالى كرده به شدت رم مىكند . اما چون من قلق آنها را مىدانم سوار مىشدم و خوشتركيب هم بودند . گفتم حالا مرحمتى كنيد دو تا اسب مرا ببريد كه هيچ اين صفات را ندارند .
صدر العلماء
فرمودند به صدر العلما گفتم شما چرا به مجاهدين بليت نمىدهيد . هركس مىآيد مىگويد من مجاهدم . آدم نزاع كند نمىشود ، نكند نمىشود . من به شما مىگويم اگر به