مرافعه و شرط و شرطبندى داشتند . چون اسد الله ميرزا ادعاى رؤيت مىكرد و مىگفت من هم پول بستنى را نداده امروز بردم دادم برويم تا مدلل دارم و سيد مجتبى شنيده بود و شرط نبست معلوم شد اسد الله ميرزا راست مىگويد . بهر جهت اسباب وحشت كلى شده بود .
فوت خديجه سلطان
جمعهء 20 جمادى الثانيه . صبح كه بيدار شدم چاى و همه چيز را تازه گل به من زهرمار كرد . بيچاره خديجه سلطان خانم ديشب وفات كرد . اين زن در بيست و سه سال كه در خانهء من بود سرموئى خيانت نكرد و با كمال صداقت از من و عيالم و بچههايم پرستارى كرد و من به قدر خردلى در اين مدت از او دلخور نشدم . خدا رحمتش كند . براى بچههاى من مادر ثانى شده بود كه صد مقابل از مادر اصلى آنها دلسوزتر و امينتر و باشعورتر بود . من و بچههايم بدبخت هستيم . اين يك نفر هم كه اسباب راحتى بچهها و خاطر جمعى من از بابت خانه و آنچه دارم بود از دست رفت . سنش چهل سال بيشتر نبود . شوهر اختيار نكرد . خيلى مقدس و با خدا بود . در سن سى سالگى نزد تازهگل صاحب سواد شد . يك همچو زن خوش خدمت و بىغرغر و امين و صديق و خوش صحبت پيدا نمىشود . براى بچههاى من مثل ملائكهء رحمت بود . در اين مدت كه اينجا آوردم اين دخترها صد مقابل از هر حيث زهد و تقوى و تربيتشان بيشتر شد . خانهء من كه قابل نبود ، براى خانهء يك وزيرى ، صدر اعظمى لايق بود . تعجب در اين است اين خديجه و دو خواهر و دو خواهرزادهاش به همين مرض كبد يا سل درجهء دوم مرحومه شدند .
فقط يك خواهر باقى است . ديروز حالش بهتر بود با اصغر كه آنجا احوالپرسى رفته بود خيلى صحبت كرده بود . سفارشات زياد از روشن كرده بود . من كمى اميدوار شدم . امروز خبر فوتش رسيد . بچهها شنيدند با وجود قدغن من بقدرى گريه كرده توى سر و صورت خودشان زده بودند وقت ناهار كه اندرون آمدم مثل ديوانهها بودند . حورى چون از بچگى بيشتر خانهء آن عيال من بود زيادتر انس داشت خودش را كشته بود . خيلى مرا دل تنگ كرد و در حقيقت براى من عوض ندارد و جفت او پيدا نمىشود . بدتر از همه شب سال مظفر الممالك هم هست . از دو جهت حالت خوشى ندارم . سواى جهتهاى بسيار كه نوشتن ندارد .
زبر من نم است و زير نم است * از پس من غم است و پيش غم است
عجبا هرچه بيش مىنالم * مر مرا رنج بيش و صبر كم است
قصيدهء مشهور مسعود است كه در زندان گفته و بيشتر اشعار مطبوع او همان است كه