صدراعظم خرست
احتشام الدوله در سبزىميدان كارى داشت در كالسكهء من نشست . در راه صحبت زياد كردم . او جزو دربار است و همه روزه حاضر و ناظر است . مىگفت صدراعظم خر است ، سپهسالار مزور در كارهاى خودش نه امورات شاه . اين صدراعظم را افسار كرده و متصل گولش مىزند . تمام رتقوفتق امورات به كف كفايت اوست . به شاه هم چنان معلوم كرده كه حياتش به دست اوست . در حقيقت تمام امورات مملكى به ميل و ارادهء سپهسالار است ، منتهى اغلب را به توسط صدراعظم انجام مىدهد .
حكايت ظل السلطان و تفصيل سپهدار را همانطور مىگفت كه نوشته شد . گفتم پس چرا سردار منصور را حاكم زنجان مىكند . گفت پدرسوختگى سپهسالار ، پول مىگيرد و در فكر پول است . از اصفهان گفت دو نفر آدم من كه از لرستان آمدهاند وارد شدند . گفتند اصفهانيها مىخواهند قونسولگرى روس بروند كه شاه را مىخواهيم نه بختيارى و صمصام را .
گاو سر و شلاق به جاى مواجب
از حكايت سربازان سوادكوهى پرسيدم كه چند روز قبل چه به سر سپهسالار آوردند . گفت يك نفر سرباز درب اندرون به شاه عرض كرد با وجودى كه شب و روز نه ماه است قراول هستيم جيرهء من نرسيده . فرمودند ببرند نزد سپهسالار ، تا بردند مطلب را شنيد اول گفت سرباز را خوابانده گاو سر زدند . بعد حكم كرد سه پايه آورده شلاق زيادى زدند . در اين بين ياور فوج آمد عرض كرد جيره را حواله كرده بوديد مبلغى دادهاند تقسيم كرديم به اين نرسيد . الان جيرهء اين سرباز را آوردم ، التفات كنيد . فورا ياور را دراز كردند گاو سر زدند . سربازها يك مرتبه به قدر شصت هفتاد نفر دست به تفنگ دور سپهسالار را گرفتند . ته تفنگ بود كه به سينه و پشت و بازوى سپهسالار مىخورد .
اينطور ديد فرياد كرد ياور ياور . سرباز سيلاخورى كه معدودى حاضر بود هيجان آمده خواست حمله به سمت سوادكوهى ببرد من و جمعى مانع شده . ياور و سرباز را دادند و سربازها رفتند .
فوج سوادكوهى - فوج اميريه
اين فوج نه ماه است در نهايت صداقت شب و روز خدمت مىكند . براى يك عرض صحيح ، اينطور اسباب عصيان و تمرد آنها را سوء تدبير فراهم كرد . اين فوج سوادكوه را امير ميرزا تقى خان اتابك اعظم رحمة الله عليه از ميان تمام افواج و نظام عراقى و