مطلب خندهدار ديگرى كه در ماه محرم واقع شد اين است . جمعى تعزيهخوان به رسم همه ساله از كاشان به سمت طهران مىآمد . در راه به آنها مىگويند بختياريها آدم را لخت مىكنند . در يكى از منازل كه محقق مىدانستند بختياريها مستعد هستند عباس خوان « 1 » زره تن مىكند و كلاهخود سر مىگذارد ، نيزه به دست مىگيرد و يك نقاب هم به صورت . به سايرين مىگويد شما از جاده برويد من از كنار راه مىآيم . اگر بختياريها خواستند شما را لخت كنند نزاع نكنيد و فقط رو به قبله ايستاده حضرت عباس ( ع ) را صدا كنيد . حضرات به راه مىافتند . اتفاقا بختياريها بودند و حضرات را لخت مىكنند . تعزيهخوانها يك مرتبه به اجماع فرياد مىكنند يا حضرت عباس به فرياد ما برس . عباس خوان سابق الذكر از دور با آن هيكل كه خودش را درست كرده بود هرولهكنان ، لبيكگويان با نيزهء دست مىرسد . جماعت بختيارى اين هيكل را كه مشاهده مىكنند تمام اموال حضرات را به علاوهء دو قبضه تفنگ شش تير زمين ريخته فرار مىكنند .
حضرت عباس تعزيهخوانها را جمع كرده روى آنها را مىبوسد و چند شعرى از اشعار تعزيه مىخواند . آنوقت خودش جلو با همان هيكل و سايرين از عقب مىروند تا منزل .
ترس شاه
يك مطلب ديگرى هم شهرت دارد شايد دروغ هم باشد . من درست نمىدانم . راوى شاهزاده عميد الدوله است . مىگفت شاه شبى يك پنج هزارى به سربازهاى كشيك انعام مرحمت مىفرمايند . صاحبمنصب آنها به عوض پنج هزارى يك دو هزارى مىداد .
حضرات عقلها را روى هم گذاشته اكثريت آرا بر آن قرار مىگيرد كه تفصيل را به شاه عريضه كرده شب از سوراخ بخارى به اطاق شاه بيندازند . وقتى كه پاكت داخل بخارى مىشود شاه و ملكه و هركه بود فرار مىكند . بعد از اندكى صبر [ به ] يك غلام بچه كه چندان تعلق خاطر نداشت و جانش از همه بىقربتر بود مىگويند برود كاغذ را بردارد .
بچه مىرود برمىدارد مىبينند صدائى نكرد مىگويند بزن زمين . او هم به زمين مىزند ، باز چيزى را كه منتظر بودند ظاهر نمىشود . مىگويند باز كن باز مىكند . آنوقت يك نفر از خواجهسرايان گرفته مىخواند و تفصيل را عرض مىكند .
معاون دفتر
معاون دفتر ما پريروز مجلس مىآمد ، اولا جز از خانهاش به خانهء ما آن هم از راه معين هيچجا نمىرود . ثانيا هروقت مجلس بيايد به قدر يك كتاب دعا خوانده و به خودش
هامش
( 1 ) - در اصل خان - به معنى خواننده