تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2285

مساهمون:

ص٢٢٨٥
دارد ، پول دارد معتبر است . امتياز فضلى نيست و ترقى من غير قاعده بوده است .

مشق صدارت

سپهدار حاكم قزوين شد . از بس از او ، اين انجمن دروغ‌سازها شهرتهاى لغو داد دولت مجبور شد احضارش كند . لهذا حكومت قزوين را دادند و گفتند سركشى آنجا كرده طهران بيايد . مشار اليه هم محض علاقهء زياد كه در قزوين دارد فوج و ايلاتش مدتها با او بوده و حالا هم البته رجوع شده قبول كرد . شايد سپهسالار يا صدراعظم هم بشود . اگرچه سعد الدوله مشغول مشق صدارت است . خود اعلان حكومت او تكليف ما را معلوم كرد كه همهء آن مطالب دروغ بود . ما هم فقط براى خاطر علاقه‌جات خودمان مىخواستيم ، و الّا حكومت فايده‌اى جز دردسر امروز ندارد .

عميد الملك و امجد الدوله

عميد الملك شيطان باز نمىدانم چه كرده كه صدراعظم يك ماه مهلت داده است و اطمينان مىدهد كه آخرين مهلت است . اگرچه باور نمىشود كرد . از كاه دود [ كردن ] و توله‌سگ بستن فراشهاى دفتر هم اين پوست كلفت در نرفت . باز بگوئيد صدراعظم به كار نمىرسد . با همهء اين مشاغل به جزئى و كلى كار دفتر و جاهاى ديگر هم رسيدگى دارد . تا حال سى مرتبه اين مسئله را رجوع به ديگرى كرد تا رفتند كار صورت بدهند حكمى داده ضايع كرد . عميد الملك پسر بزرگ حاجى امجد الدوله است . مشار اليه از پيرمردهاى بدحساب و بدمعاملهء عهد ما هستند . سابقا حكومت بسيار رفته ، وقتى هم از خمسه ملك‌آراى مرحوم را براى اين‌كه بعد از او نايب الحكومه و بعد حاكم شود ترسانيده فرار به روسيه داد . متصل محصل و مأمور داشت . مخصوصا حكومت مىرفت كه در مراجعت گرفتار باشد . بعد از هر حكومت چند ماه حبس بود . نظام السلطنه هم مىگفت وقتى كه حاكم خمسه شدم شاه شهيد فرمود اگر عميد الملك ( آن‌وقت آن لقب را داشت ) طهران بيايد باقى را خواهد خورد ، همان‌جا حبس كن . چهار ماه حبس من بود . يك مرتبه از من نپرسيد علت حبس من چيست . لاعلاج باقى را خود دادم و روانه‌اش كردم . حاجى امير الدوله شوهر خواهرش مىگفت هزار تومان ارثيه طلب داشتم ديوانخانه هم مأمور گذاشته بود طلب كسى را از من مىخواست . يك روز با حاجى رضا قلى خان برادرش كه آن هم طلب‌كار بود به خانه‌اش رفتيم كه حكما پول را بگيريم . درب اول جمعى فراش قرمزپوش ايستاده بود . پرسيديم گفتند باقى مىخواهيم . درب اندرون سيد جواد خزانه توله‌سگى را بسته و چوب مىزد . گفتيم چه خبر است . جواب داد خان مرحوم است ، چوب مىزنم پول بدهد . رفتيم اندرون . من درب ديگر