بابى و ازلى
اين بابيها دو طايفه و دو تيره هستند . قسمت عمدهء آنها بهائى و بعد از ميرزا حسينعلى عباس افندى را جانشين مىدانند . جماعت ديگر برادر ميرزا حسينعلى صبح ازل را خليفه يا امام يا هرچه كه نمىدانم مىدانند . با هم بد و بسيار ضديت مىكنند . بهائيها مردم بىآزار ساكت معقولى هستند . ازليها بلوائى ، آشوبى ، از قتل و غارت مسلمين پروا ندارند .
بلكه مىگويند واجب مىدانند . روزى كه اعلان مشروطيت ايران شد ازليها سخت دنبال كردند . چنانچه نطاقين آنها را ديديم ، روزنامهنويسهاى آنها را شناختيم . در حقيقت آنچه به سر مردم آمد از جانب آنها بود . تمام آنها ميان مردم افتادند ، كردند آنچه را كه بايد كرد .
اما برعكس بهائيها دست از پا خطا نكرده داخل هيچ انجمن و كنكاش و روزنامه و منبرى نشدند . آنچه من از يك نفر آنها شنيدم مىگفت از روز اول الواح مفصل پىدرپى از عكا رسيد كه شما ابدا داخل اين مشروطه نشويد و كارى نداشته باشيد . ما هم داخل نشديم .
لكن جهت اين امر مؤكد و حكم محكم را با كمال عجز و اطلاع و خاكسارى از آن مقام قدس تمنى كرديم . جواب رسيد اگر اين مشروطه و اين اساس مستحكم برقرار شد شما جزو ملت [ ايد ] و از ايرانى بودن خارج نيستيد . اگر استحكام نگرفت و برهم خورد شما متهم و گرفتار حبس و زنجير و قتل و جلاى وطن نمىشويد . پس با شاه همراهى كنيد و باطنا او را در دست داشته باشيد كه در هر دو صورت فلاح و رستگاريد . اين بود ما جماعت بهائى داخل ديگران نشده بلكه با شاه هم همراهى كرديم . همين الواح را هم به توسط ميرزا عزيز الله خان پسر ورقا كه علاء الدوله در زنجان به حكم ناصر الدين شاه او را كشته بود به نظر شاه رسانيديم و از طرف خودمان او را مطمئن كرديم .
اين شد كه مشروطه برهم خورد ازليها گرفتار ، منهوب و مغضوب [ و ] مقتول شدند ، ما در نهايت امنيت زندگانى مىكنيم . در چند مسئله هم شاه از ما نگاهدارى كرد . يكى در مسئلهء سلطان عثمانى كه عباس افندى را از عكا حكم كرد خارج كنند شاه به توسط ارفع الدوله مانع شد و سلطان بخشيد . ديگر در سمنان كليهء بهائيه را خواستند بكشند شاه تلگراف سخت فرمود نگذاشت . در قضيهء روز 23 هم جمعى از ماها را بى جهت گرفتند همه را شاه مرخص كرد . فعلا از جان و دل خدمتگزار و جاننثار شاه مىباشيم . آنكسى كه اين مطالب اخير را به من مىگفت نهايت وجد را از اين فقره داشت و يكى از معجزات عباس افندى مىدانست . از منكوب و مخذول شدن جماعت ازلى بسيار تردماغ و شاد بود . آن شخص مؤيد السلطنهء خودمان را از اين طايفهء بهائيه مىدانست . من گفتم شيخى بودن حضرت و الا را مىدانستم اما بهائى بودنش را يقين ندارم و باور