تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2174

مساهمون:

ص٢١٧٤
مشروطه از همه ايرادها گرفتند ، مضمونها گفتند ، تقصيرها وارد آوردند ، از من هيچ ايرادى نگرفتند مگر اين‌كه گفتند فلانى خر است .

آفتابه براى شاه

باز چندى قبل از عماد السلطنه شنيدم كه ما بين قاپى كه از تجير كشيده‌اند عضد الدوله با حضور سپهسالار و جمعى يقهء وزير اعظم را گرفت براى اصطبل پول مىخواست و بعد از مذاكرهء زياد گفت شاه اگر اسب بخواهد من هم حاضر نمىكنم . وزير اعظم گفت خودم مىروم مىآورم . خودم زين مىكنم . بعد ايستاد در ميان همهء آن مردم گفت در تبريز يك روز عملهء خلوت مظفر الدين شاه براى نرسيدن حقوقشان هيچ‌كار نمىكردند . شاه آفتابه خواست ندادند من خودم رفتم و آفتابه خلا گذاشتم . اين صحبتها و اين معرفى و امتيازات البته اسباب كسر ايشان مىشود . اما او و نظام الملك اين مقوله فرمايشات را ركيك نمىدانند ، سهل است اسباب اعتبار و احترام خود قرار داده‌اند . من همه را نمىتوانم بنويسم ، همان يكى كه فخر الملك از زبانش پريد كفايت مىكند . نظام الملك قدرى بيشتر . بارى ديشب واقعه‌اى براى من دست داد كه لازم است بنويسم . با محمد حسين ميرزا به تماشاى آتش‌بازى رفتيم . دم دروازه از خاكريز بالا رفتيم جمعى شهرى تماشا مىكردند ايستاديم . سرباز سيلاخورى آمد مردم را رد كند كه قدغن است . به ما دو نفر كارى نداشت . براى آنكه اسباب تجرى ديگران نشود اول ما پائين آمديم . سوار شده خيابان پشت سالاريه را گرفته سربالا شديم كه از حسن‌آباد رفته باشيم كه گرد و خاك كمتر دارد . آخر خيابان سرپيچ يك سرباز با تفنگ از ميان درختها بيرون آمده جلوى اسب را گرفت ، اسم شب خواست . گفتم سرشب است . ديد سهو بزرگى كرده بليت اردو خواست . گفتم اينجا ميان شهر است نه اردو . اين‌بار دو نفر از رفقاى خود را آواز داده ما را مجبور كردند كه پياده شويد . پياده شديم . روى خاكريز ما را بردند كه بعد از آتش‌بازى اردو نزد سپهسالار ببرند . نشستيم هرچه آهوگردانى كردند بلكه واهمه كرده پولى بدهيم فايده نكرد . آخر گفتند تا صبح بايد بمانيد . گفتيم بسيار خوب . پس اسبها را مرخص كنيد قبول كردند . اسمعيل جلودار با اسبها رفتند . ما هم مشغول سيگار كشيدن و تماشا شديم و بناى صحبت را با حضرات گذاشتيم . از بروجرد و سراب ونائى و خانهء لطيف خان صارم السلطان . قدرى با هم نجوا كردند . يكى از آنها گفت شما را اردو ببريم حبس مىكنند . گفتم هرگز ، بلكه سپهسالار با درشكهء خودش مرا منزل روانه مىكند . هيچ اصرارى هم در رفتن نداريم . قدرى گذشت گفتند برويد بهتر است . گفتم اسب نداريم مىمانيم .