تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2138

مساهمون:

ص٢١٣٨
باعث ننگ مملكتى در ميان تمام دول شد . پارلمان كجا و توپ پارلمان كجا و آن‌همه تفنگ‌چى پارلمان كجا و قتل صد و سى قزاق بيگناه پارلمان كجا و تكيه‌گاه هزار نفر مفسد شرور . از روز اول فرياد زديم اين اقدامات غلط است ، اين رسم عدالت و عدالت‌خانه نيست به خرج كسى نرفت . تا تمام مردم را منزجر كردند كه امروز همهء آن مشروطه‌طلبان [ را ] تف و لعنت مىفرستند و هيچ همراهى نكرده بلكه وجد و شادى و چراغان مىكنند .

شيخ محمد تقى

پنجشنبه سيم جمادى الثانيه . اولا از ديروز بنويسم كه به همت و اقدام شيخ سيف الدين عمل همدم خانم با سردار مخصوص بعد از يك سال و نيم گذشت . جناب شيخ محمد تقى از فحول علماى كم‌نام بىاسم اين شهر است كه من هم او را نمىشناختم . بواسطهء دوستى شيخ آمده اقرار و اعتراف شنيدند . نصف مهر و مخارج اين مدت را بخشيده سردار هم از مختصر جواهرى كه داده بود صرف‌نظر كرد . بارى شيخ محمد تقى مىفرمودند روزى كه ملك و ميرزا جهانگير را كشتند دو سه نفر از عدول كه در محضر من بودند گفتند كه اميدواريم بواسطهء اين عدالت و عبادت كه امروز شاه كرد خود او و مملكت او از حوادث مصون و محفوظ ماند . آن شيخ محمد تقى را اول وكيل علماء كرده بودند خودش قبول نكرد ، بعد آقا ميرزا محسن برادر صدر العلماء داماد آقا سيد عبد اللّه شد و آن همه مداخل كرد .

دربارهء ملك المتكلمين

جناب شيخ سيف الدين فرمودند اين مطلب را من تا امروز نگفته‌ام و نمىگفتم . چون جنابعالى تشريف داريد مىگويم . در مهمانى كه ملك و جمعى از هم مذهبان او بودند ملك مرا مخاطب كرده كه باز شما از عهد « سلطان جمجمه » و شاه صفى روضه مىخوانيد . گفتم چه بخوانم . گفت ذوق شما كجا رفته ، عقل شما كجا رفته [ . . . مطالبى گفت كه ] تمام بدنم به لرزه درآمد . ديد كه حالت من تغيير كرد و ديگر طاقت نمىآورم گفت خواستم شما را امتحان كرده باشم . من ديگر ننشسته و رفتم . همين مطلب را از شيخ على زرگر كه پريروز در كوچه به او گفته بودند ترا خواهند گرفت و آمد اينجا متحصن شد شنيدم كه ملك اين حكايت را در مجلس مهمانى كه . . . در دستش بود گفت و بعد هم يك نفر نزديك شام گفت خوب است تطهير كنيم . ملك جواب داد عجب آدمهائى را من مىخواهم تربيت كنم . فورا دست خود را گرفته . . . و به سر و ريش خود ماليد كه بهترين مطهرات است . اگر من از جانب شيخ آن حكايت را نشنيده بودم قول شيخ على را باور نمىكردم . حالا معلوم شد شيخ على صادق بود .