پدرش گرفتند و وزير نظام نهايت دلتنگى را از حركات پسرش دارد . شيخ آنها را مىگذارد و مىآيد .
دربارهء قتلهء فريدون زردشتى
در اين بين اعزاز السلطان و علينقى ميرزا وارد شدند . بيان كردند در انجمن آذربايجانيها به قدر صد و پنجاه نفر آدم بود كه نصف آنها مثل ما تماشاچى و خبر بيار بودند . اول بهاء الواعظين دم صندليها ايستاده مختصرى از رئيس و آقا گفت . بعد عريضهء مادر فريدون [ زردشتى ] را قرائت كرده مدتى گريه كرد كه عريضه ناتمام مانده و او از شدت گريه نتوانست تمام كند . فخر گرفت ، او هم قدرى قرائت كرده گريه راه گلوى مشار اليه را هم گرفته . جمعى هم از خودهاشان به صداى بلند براى برادر زردشتى خود گريهها كردند . مجددا بهاء گرفته با هزاران آه و ناله ، ندبه و گريه تمام كرد . بعد ملك نطقى كرده شكايت از رئيس ، تعريف از آقا و تهديد زياد به دولت و وزير جنگ در باب قتلهء برادر زردشتى خود . او هم گريه كرده .
حرفهاى سيد جمال
سيد جمال منبر رفت كه ما هميشه براى مصائب اهل بيت چادرها زده در زير آن گريهها و ندبهها مىكرديم و من گمان مىكردم اين كارها موقوف مىشود . حالا مىبينم مصائب ما روزبهروز زيادتر مىشود كه براى يك زردشتى بايد ندبه و زارى كنيم و كسى گوش به حرف ما ندهد و قاتلهاى او را مجازات ندهد . بنويسيد كاغذى به وزير جنگ تا فردا عصر يا قتلهء او را سياست كند يا ملت خود سياست مىكند . امجد الملك خودمان مشغول نوشتن عريضه شد ، در صورتى كه خط و سواد فارسى به قدر طفل ده ساله ندارد .
آن وقت سيد جمال بيان كرد مىدانيد من مؤسس مشروطيت هستم يا نه . كسى جواب نداد . باز گفت مردم مىدانيد من اول كسى هستم كه باعث اين كار شدم . كسى جواب نداد . آنوقت به صداى خشن و بطور تغيّر گفت از شما مىپرسم مگر نمىفهميد ، من مؤسس نبودم . جمعى گفتند بلى بلى شما بوديد . آنوقت گفت مىدانيد من از كسى واهمه ندارم . از محمد على شاه با آن كرّ و فرّ نمىترسم و نترسيدم تا شما را آگاه كردم و گفتم آنچه را كه ديگران جرأت گفتن كلمهاى از آن را نداشتند . سيد عبد الله كسى نيست كه من از او واهمه كنم . او يك نفر ملاست . وقتى كه من از شاه ، صدراعظم نترسم از يك نفر ملا كه مثل خود من است بطريق اولى نمىترسم . اما حرف صحيح و حساب را هميشه مىزنم . احتشام السلطنه با تقصيراتى كه ملت براى او معلوم كرده نبايد نسبت به آقا بىاحترامى كند . تمام ما ملت را آقا بفروشد ، مال ما را ببرد حق اوست . فردا دكاكين را