دو ساعت و نيم به ظهر مانده محمد اسب آورد كه حضرت و الا احضار كردهاند .
چون نواب عليه حالشان خوب نبود با حالت بسيار پريشان تند به خانهء حضرت و الا رفتم . از هركه پرسيدم چه خبر است همه مىگفتند برويد اندرون . بيش از پيش حالتم پريشان شد . بدن به لرزه درآمد . چشمها پر از اشك شد . داخل اندرون شدم تا به اطاق رفتم نصف جان شدم . شاهزاده خانم خاله آمد دلدارى داد و تفصيل را گفت كه نواب عليه ديشب در ساعت دوازده ضعف مفصلى بلكه غش كردند تا سه ربع به آن حالت بودند . خيلى از زبانشان را در آن حالت جويده بودند . كف با خون داخل شده بود . بعد معلوم شد كه خون از زبان بوده . بارى قدرى حالتم بجا آمد . رفتم خدمتشان حكيم طولوزان و ميرزا على اكبر خان دوائى نداده بودند جز آب « تيول » .
رنگ روشان خيلى زرد و مغشوش بود . خيلى شكر خداوند را كردم . ديشب همان حضرت و الا و شاهزاده والى و خانه جانم بودند . به حضرت و الا خيلى تلخ گذشته بود .
در آن حالت حضور داشتند . خداوند نصيب نكند براى هيچ مسلمانى . قدرى گذشت عماد السلطنه تشريف آوردند . صبح ميرزا محمد حسين بادكش زياد داده بود . حكماى ديگر مجددا دادند . تا عصر حالتشان مغشوش بود . عصر سلطان الحكما آمد معالجات بىمعنى كرد .
اعتقاد طولوزان به على اكبر خان
غروب حكيم طولوزان و ميرزا على اكبر خان آمدند . معالجهء سلطان را قبول نكردند . اعليحضرت همايونى به اميرزاده دائى فرموده بودند كه معالجهء طولوزان بشود بهتر است . طولوزان مىگفت كه اگر ميرزا على اكبر خان بيايد من مىآيم ، اگر او نيايد من نخواهم آمد . اعتقادى به مشار اليه پيدا كرده است . بارى دوائى ندادند جز بو كردن آب « اتر » و خوردن پنج نخود « برومور » و مطمئن كردند حالت ديشب نخواهد آمد . دائى جانم آنجا بود . همشيرهها را نواب عليه خواسته بودند ، همه بودند . روز بدى بود . گريه و ناله بلند بود . الحمد لله عصر قدرى آسوده شديم . خداوند به حق محمد و آله شفائى مرحمت كند كه آسوده شويم . دو ساعت از شب رفته با عماد السلطنه منزل آمديم . همشيرهها ماندند . امروز دائى جانم با محمد حسن ميرزا آنجا بودند . آقاى عماد السلطنه هم تشريف داشتند . حالت خانم جانم لله الحمد خوب بود .
دوائى اطباء ندادند جز استراحت . انشاء الله آن حالت گذشته است . دو سه روزى روزى هشت نخود گنهگنه طولوزان داده بود ، همان ناخوشى كهير است . در اندرون زده است كه اينطور شده . دو ساعت به ظهر مانده دو تومان نواب عليه مرحمت كردند . نفرى پنج هزار گرفته بازار رفتيم دكان ارمنيهاى كاروانسراى حاجب الدوله .
رفتيم خوش گذشت . . . « * »
بعد منزل آمده ناهار خورديم . تا عصر همه بوديم . عصر با دائى جانم به منزل تازه
هامش
( * ) نقطهچين در اصل است .