علىآباد
منزل دوم علىآباد آمديم . روز حركت كرديم . در تخت بودم . لب دريا با آن حالت بد بيرون آمده دو تير گلوله جهت مرغهاى آبى انداختم . يقين است با آن حالت نخواهد خورد . مرغ آبى از هر قبيل زياده از حد بود . مرغ قو زياد بود . در ناهارگاه نوبه كردم . پياده شده با نصر الله خان و محمد به منزل رفتم . گنهگنه هيچ اثر نداشت . شب همانطور سابق گذشت . معلوم است حالت همسفريها چه قسم است .
لازم به نوشتن نيست . روز جمعه از علىآباد به زيان « 1 » گفتم بروند . چهقدر بد راهى است . يك قطره آب يا يك وجب سبزه از قم تا اينجا در عرض راه نيست . باز نوبهء خيلى مختصرى كردم . اين سه شب را در روى يك پهلو خوابيدم . پهلوى چپ درد زياد داشت . عزيزه خانم در تخت نزد من مىنشست . تخت خيلى كوچك بود . يك نفر نمىتواند به راحتى بخوابد ، در زحمت بودم . هر دقيقه كج مىشد . قاطرچى هم متصل يك سمت را بلند مىكرد بىخبر و من با آن حالت از سمتى به سمتى مىافتادم .
فحش مىدادم اثر نمىكرد . خيلى بد گذشت . در اين راه چه صدمهاى داشتيم . . . « * »
وضع بيمارى
روز شنبه 17 از زيان « 1 » به سمت حضرت عبد العظيم حركت شد . نزديك خيرآباد ميان تخت مىخواستم بخوابم تولوى خان پيدا شد . در اين مدت دو سير غذا نخوردم .
حضرت و الا در حضرت عبد العظيم تشريف آورده بودند . با همان حالت گفتم بروم بهتر است . تخت را باز كرده روانه شدم . در بين راه كالسكه رسيد . سوار كالسكه شده تند رفتم . دو ساعت به غروب مانده در خانههاى مرحوم صنيع الملك خدمت حضرت و الا رسيدم . بعد هرطور بود به حرم رفته زيارت كردم . آقاى عماد السلطنه هم تشريف داشتند . پهلو درد امروز بهتر بود . با حضرت و الا در كالسكه نشسته به شهر آمديم .
يك ربع قبل از غروب به خانه رسيدم . الحمد لله همه سلامت بودند . نواب عليه مغرب گذشته بود كه رسيدند . در رختخواب بيمارى افتادم . ميرزا محمد حسين حكيم آمد امالهء فلوس داد و گنهگنه . صبح امالهء فلوس شد . ميرزا على اكبر خان حكيم آمده گفت گنهگنه . دوا و غذا هردو را قى كردم . روز چهارم آمد دوا را بريد . نبض من چهل و چهار نخود خوردم . الحمد لله نوبه نيامد . روز دوم و سوم دوا داد با روزى سه نخود گنهگنه دوا و غذا . هردو را قى كردم . روز چهارم آمد دوا را بريد . نبض من چهل پنج قرعه مىزد . گفت با اين حالت نبايد دوا خورد و براى استفراغ همان دوائى كه سابقا مىخوردم در شب داد ، شبى بيست مثقال خوردن همان و نيامدن قى همان .
نبض آدمى كه چهل و پنج قرعه بزند آدم نيست . تا ده روز گنهگنه مىخوردم . حكيم كاسون دو دفعه آمد . آن هم دوا داد . بقدرى لاغر شده بودم كه هيچ كس نمىشناخت من آن شخص هستم . حقيقت در اين برگشتن به هيچ كس خوش نگذشت .
هامش
( * ) نقطهچين در اصل است .
( 1 ) - اكنون « جيان » گفته مىشود .