چاپارى برويم . تا خدا چه خواهد .
خورخور همسفر
الان ساعت چهار از شب رفته است . در اطاق نشستهام آقاى عماد السلطنه در اطاق ديگر خواب هستند . محمد حسن ميرزا دو ساعت است كه خواب رفته و مشغول خورخور كردن و صداهاى غريب و عجيب از خودش بيرون آوردن است و صبح كه مىشود هرچه مىگوئيم شما خيلى در شب خورخور مىكنيد باور نمىكند . شهود و بينه حاضر مىكنيم قبول نمىكند . اگر در آن موقع بيدارشان بكنم باز باور نمىكند و مىگويد دروغ مىگوئيد . من بيدار بودم . به هرجهت من اگر خوابم ببرد اعتنا به اين چيزها ندارم . اگر تفنگ هم صدا كند بيدار نخواهم شد . نظر منتظر است كه من بخوابم و مثل نعش هزار ساله به روى زمين بيفتد .
به سوى كاشان
روز جمعه 25 شهر صفر - از قم به طرف كاشان با اسب چاپارخانه در يك ساعت از دسته گذشته روانه شديم . محمد حسن ميرزا تا ديشب مصمم آمدن بود . بعد از شام رأيش برگشت و هرچه اصرار كرديم ثمرى نبخشيد . آقاى عماد السلطنه ، من و حسين خان و يك نفر شاگرد چاپار به راه افتاديم . هفده فرسنگ مسافت از قم به كاشان است . در بين راه دو جا اسب عوض كرديم : سنسن - پاسنگون و ساعت يك از شب رفته با خستگى زياد به شهر كاشان رسيديم . شب را در چاپارخانه به سر برديم .
پاى آقاى عماد السلطنه به شدت درد گرفته بود .
دكانهاى مسگرى - زرىبافى
روزنامهء عليحده در جاى ديگر نوشتهام « * » ، اينجا مختصرا شرح مىدهم . سه شب در كاشان توقف كرديم . روز اول هرچه خواستيم خانه كرايه كنيم اهل شهر كرايه ندادند . رسم كاشيها نيست كه خانه اجاره بدهند . دائى دايه افسر ملك خانم دختر كوچك محمد حسن ميرزا معمار كاشان است . خانهء او را سراغ كرده آنجا رفتيم . روزها در شهر گردش مىكرديم . يك روز عصر به فين معروف كاشان رفتيم . بازار مسگرها تماشا داشت . يكصد دكان مسگرى در يك بازار بود و سى و پنج دكان در بازار ديگر .
گوش آدم از صداى چكش كر مىشود . چشمهء فين را تماشا كرديم . آبش ده سنگ متجاوز بود . خيلى آبش سنگين بود . باغ و عمارتى خاقان مرحوم ساختهاند . چايى و انار خوب آنجا خورديم . كارخانهء مخملبافى و زرىبافى رفتيم . متاعهاى خوبى اين شهر دارد .
سه ساعت و نيم به غروب روز بيست و هشتم از كاشان سوار شديم . فرسنگى يك قران چاپارخانه كرايه مىگيرد . ما چهار نفر بوديم ، تا قم شش تومان هشت هزار
هامش
( * ) ديده نشد .