ميل 61 درجه است .
عصر آقاى عماد السلطنه از شهر تشريف آوردند كه فردا به شهرستانك تشريف ببرند . دو ساعت به غروب مانده گردش رفتيم . چيزى پيدا نشد . ديروز يك بلدرچين بزرگ توله استاپ زنده گرفت ، شب كباب شد . امروز صبح در اطاق درجه ترمومتر بيست درجه بود و در باغ بيست و دو درجه و نيم در اول آفتاب خيلى سرد بود .
روزنامهء سفر ملكهء انگليس - اينسكلوپيديا
سهشنبه 25 - نواب عليه عاليه صبح به شهر تشريف بردند . تولوى خان هم با عطاء الله ميرزا رفتند . سه شب توقف خواهند نمود . حمام رفتم . محمد حسن ميرزا هم بود . بعد از ناهار دو ساعت خواب كردم . امروز صبح آقاى عماد السلطنه به شهرستانك از امامزاده داود ( ع ) تشريف بردند . قدرى كتاب انگليسى خواندم . روزنامهء ملكهء انگليس كه چند سفر به اسكاتلند رفته مىخوانم . خيلى آسان نوشته است و قدرى از كتاب « اينسكلوپيديا » خواندم . اين لغتى است كه جغرافى و تاريخ و حيوانات و نباتات را نوشته . بسيار كتاب خوبى است . عصر محسن ميرزا آمد و درس داد . بعد گردش رفتم . وزيرمختار ينگىدنيا را ديدم . قدرى صحبت كرد . شكارى نكردم . الان ساعت هشت و ربع فرنگى است در ايوان نشستهام . آب مىآيد . هواى مفرحى است .
گر مى بخورى تو با خردمندان خور * يا با صنمى لاله رخى خندان خور
رودكى گويد :
بيار آن مى كه پندارى روان ياقوت نابستى * و يا چون بركشيده تيغ پيش آفتابستى
به پاكى گوئى اندر جام مانند گلابستى * به خوشى گوئى اندر ديدهء بيخواب خوابستى
سحابستى قدح گوئى و مى قطره سحابستى * طرب گوئى كه اندر دل دعاى مستجابستى
اگر مى نيستى يكسر همه دلها خرابستى * اگر در كالبد جان را بديلستى شرابستى
اگر اين مى به ابر اندر به چنگال عقابستى * از آن ما ناكسان هرگز هوا صاف و ستارهها روشن استى
هوا صاف و ستارهها روشن هستند .
مرگ عطاء الله ميرزا
روز چهارشنبه 26 ذيحجه - روز شوم بدى بود . صبح كه از خواب برخاستم بى خود از چشمهاى من اشك مىآمد . پى درهم آدم آمد كه محمد حسن ميرزا شما را مىخواهد . معجلا رفتم بيرون . چه رفتنى . خداوند به حق محمد و آله الطاهرين نصيب هيچ بندهاى نكند . ديدم محمد حسن ميرزا حالت بدى دارد و گريه مىكند و اسب من حاضر است . خيلى اصرار كردم تا يك كاغذ به من داد و صدا به گريه بلند كرد .
كاغذ را باز كرده خواندم . چه بنويسم از آن كاغذ . ديگر نفهميدم كه چه بكنم .
گريهكنان سوار اسب شده و به شهر با محمد حسن ميرزا رفتم . ميرزا على اصغر خان نوشته بود كه عصر سهشنبه برادر عزيزم عطاء الله ميرزا در خانهء والدهء حضرت و الا