تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣

1308

وضع خفه شدن عطاء الله ميرزا

يكشنبه ششم شهر محرم الحرام 1308 هجرى - يازده روز است روزنامه نوشته نشده است . حالا به تفصيل شرح دهم از آن اتفاق شوم . روز سه‌شنبه 25 كه آن جان شيرين به شهر رفت من هرچه گفتم تو نرو شهر اينجا بمان درس انگليسى بخوان چند تشر زدم كه بلكه نرود گريه افتاد و به خدمت نواب عليه رفت كه من مىخواهم به شهر بيايم . شب سه‌شنبه هم زياد اصرار مىكرد كه برود . چون گريه افتاد گفتم برو . تولوى خان هم زياد اصرار كرد كه نرود قبول نكرد . از اينجا كه رفته بود به خانهء حضرت و الا پياده شده بود . گفته بود مدتى است شاه نه‌نه جانم را نديده‌ام . من مىروم آنجا . با لله‌اش رفته بود به خانهء والدهء حضرت و الا . والدهء شاهزاده حمام رفته بودند . مراجعت كرده بود به خانهء شاهزاده . عصر گفته بود حالا مىروم . البته از حمام بيرون آمده‌اند . نواب عليه چون ميل او را ديده بودند فرموده بودند تو برو من هم شب مىآيم ، رفته بود . سيب از شميران براى والدهء حضرت و الا برده بود ، داده و نشسته بود . چاى خورده والدهء حضرت و الا كه به نماز مىايستند مىرود بيرون از دكان عطارى توتون سيگار مىخرد مىرود حياط عقب . در آن حياط كسى منزل ندارد ، روزها خلوت است . پسر يكى از نوكرهاى والده شاهزاده پيش او بوده آن پسر را هم پيغام مىدهد روانه مىكند كه تنها سيگار بكشد . دم حوض نشسته بوده سيگار مىكشيده ديگر معلوم نيست كه چه به سر آن بيچاره افتاد . سرش از دود سيگار گيج رفته يا سكته كرده كه در حوض افتاده . حوض هم بزرگ نيست و چندان آب نداشته . در دو ساعت به غروب مانده آنجا رفته و در غروب يك نفر كلفت سياه مىرود دست‌نماز بگيرد كلاه آن جوان را در روى آب مىبيند . خداوند گرفتار نكند هيچكس را به اين اتفاقات . بارى درست نگاه مىكند گوشهء سردارى هم مىبيند . سردارى را گرفته بلند مىكند كه جسد آن مظلوم بيرون مىآيد . نعره زده تمام اهل خانه جمع مىشوند . چه گذشته آن وقت به والدهء حضرت و الا ، كسى نمىداند . عقب حكيم فرستاده‌اند پيدا نشده است . تا آنكه چند نفر از سادات محله
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 293 | قهرمان ميرزا عين السلطنه