در حوض آب افتاده دنيا را وداع گفته . خداوند نصيب نكند . اين چه بلائى بود كه به سر ما آمد . جز شكر چاره نبود . يك ساعت به شهر رفتيم . به خانهء والدهء شاهزاده رفتيم . به مسجد صاحب ديوان حضرت ملكآرا و بعضى از شاهزادگان بودند . تا وقتى كه نعش را به امامزاده سيد اسمعيل برديم تمام را در گريه بودم . حالت نداشتم كه دو كلمه از اين واقعهء شوم بپرسم . از امامزاده به خانهء حضرت و الا رفتيم . شاهزاده محمد ميرزا ، تاج الدين ميرزا ، نصير الدوله ، مؤتمن الدوله و جمعى ديگر بودند . تا عصر به اين غم و غصه و افسوس و حسرت گذشت . چون جمعى از همشيرهها شمران بودند من لابد عصر به شمران آمدم كه آنها را به شهر ببرم . يك ساعت از شب رفته به شمران رسيدم . اين ماه چه ماهى بود . اين فلك چه برادرى را برد . تا صبح به گريه و بيخوابى و اندوه گذشت . خداوند همچو شبها نصيب هيچ كافرى نكند . سرم به شدت درد داشت . معلوم شد كه همشيرهها از راه ديگر به شهر رفتهاند . 1307 هجرى / 1890 مسيحى .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٢٩٢