اسب دوانى
جمعه 23 ذيقعده - ساعت سه و نيم بعد از ظهر با حضرت و الا سوار شديم .
مستر كندى شارژدفر انگليس وعدهء اسبدوانى گرفته بود . ساعت چهار از ظهر گذشته به محل اسبدوانى رسيديم . زير سلطنتآباد چادر زده و بيرقهاى زياد نصب كرده بودند . آقاى عماد السلطنه هم از شهر تشريف آورده بودند پياده شده به چادر رفتيم . جمعيت زياد از زن و مرد و بچه فرنگى بود . چند نفرى هم ايرانى بود . معلوم شد كه از هركس يك تومان مىگرفتند و بليت مىدادند كه داخل آن مجلس شود .
همهجور ميوه و شربت و مسكرات هم در چادر به فروش مىرسيد . تمام وزيرمختارها و فرنگيهاى ديگر بودند . محمد حسن ميرزا را هم همراه برده بوديم . هوا بسيار گرم بود . حضرت و الا روى صندلى نشسته ، من و عماد السلطنه به گردش افتاديم . با آشنايان دست داده مدتى صحبت كرديم . قدرى « ليمونات » خورديم رفع تشنگى شد .
ورقهء تفصيل اسبدوانى را نوشته چاپ كرده بودند ، به هركس يك دانه مىدادند و هركس بليت خودش را به تكمهء سردارى آويزان كرده بود . بسياربسيار تماشا داشت .
هزار و پانصد ذرع مسافت دواندن اسب بود . از پشت چادر خيابان درست كرده بودند و بيرق از دو سمت گذاشته بودند تا از چادر گذشته و برگشته به چادر مىرسيد . چهار مرتبه اسب دواندند . يك دفعه يورتمه و سه دفعه چهار نعل . يك دفعه هم يك خرس و يك بوقلمون و چند برهء گوسفند و بز دواندند . يك بره پيش آمد .
اين برهها و بوقلمونها را آنقدر گل زده بودند و زينت كرده بودند كه لايق تماشا بود . امين الدوله و مجد الملك هم آمدند . معين نظام و عباسقلى خان با پسر معير الممالك هم بودند . صحبت زياد با فرنگيها كردم . چند نفر رئيس اين كار بودند كه مخارج كرده بودند . آنها هركدام يك گل از پارچه درست كرده به سينه نصب كرده بودند .
چند نفر انگليسى و دو نفر آلمانى و فرانسه بودند و بعضى از فرنگيها و بيشتر انگليسيها اسب گذاشته بودند . اما مسافت كم بود . هر اسبى كه گشت خورده باشد مىتوانست بدود . چابك سوار با زين اسب مىبايد از يك وزنى زيادتر نباشد . در يك چادر ترازو گذاشته بودند و آدم با زين اسب را در ترازو گذاشته مىكشيدند . اگر كمتر از آن مقدار بود يك كمربند سرب مىدادند مىبست . اگر زيادتر بود قبول نمىكردند . آن وقت اسبها را سوار شده از آن پائين مىدوانيدند تا برسد به چادر .
آن چند نفر رئيس همراه آنها با يك بيرق كه به دست گرفته بودند تاخت مىكردند كه تقلبى نشود . چابك سوارها تمام فرنگيها بودند . بعضى اسبهاى خودشان را سوار بودند ، بعضيها كه سنگين بودند اسبشان را به ديگرى داده سوار شده بودند . اين چابك سوارها لباسهاى بسيار قشنگ از حرير بركرده بودند و كلاه نازك كوچك از همان پارچهء حرير ، بعضيها قرمز ، بعضيها سفيد ، مشكى ، برخى زرد و گلى ، رنگهاى مختلف پوشيده بودند . خيلى قشنگ لباسهائى درست كرده بودند . بعضيها دو آستين زرد و « بتانهء » سبز بود . بارى صحبت و تماشا زياد بود . به نوشتن درنمىآيد . جمعيت