تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
و الا در منزل امين السلطان ماندند . بعد از ناهار تشريف آوردند . هوا ابر و سرد بود . اسب كرنگى كه ابراهيم خان فرستاده بود در اينجا تجربه شد خيلى كم راه و لخت بود . اسب خوبى نبود . پيش ابراهيم خان فرستاديم . امروز سوارى نشد . صبح خيلى سرد بود . اميرزاده رفتن و مراجعت غرغر كرد . تا غروب به صحبت گذشت . نيم ساعت از شب گذشته اميرزاده به منزل ميرزا عبد الله خان رفتند . الان دو ساعت از شب گذشته است در زير كرسى نشسته‌ام . آقاى عماد السلطنه مشغول خواندن كتاب زينة المجالس هستند . جاى اميرزاده خيلى خالى است .

قابان

جمعه 15 - صبح در ركاب مبارك سوار شديم . يك قابان در توى رودخانه بيرون آمد . مجد الدوله يك تير انداخت نخورد . داخل جنگل شد گم شد . ناهار زود صرف شد . بعد از ناهار من و اميرزاده رو به منزل و طرف دره رفتيم . حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه در ركاب مبارك رفتند . در پشت باغ مير شكار يك روباه بيرون آمد دو تير انداختم نزدم . در كمرهاى مشرف به درهء طويله مدتى گردش كردم ، چند تير هم به كبك انداختم . هيچ يك نخورد . اين سفر طورى شده است كه هيچ تير من نمىخورد . چخماق تفنگ من امروز شكست . دو ساعت به غروب مانده به منزل آمدم . حضرت و الا غروب تشريف آوردند . شكار زيادى ديده بودند ولى چيزى نزده بودند . يك ساعت به غروب مانده با محمد حسن ميرزا حمام رفتم . حمام بشدت گرم بود . شب برف مىباريد .

سه پلنگ

شنبه 16 - قريب يك چارك بلكه متجاوز برف آمده بود . هوا تيره و تار بود . تا ظهر برف آمد . ناهار در منزل صرف شد . بعد از ناهار قدرى هوا ساكت شد . چهار به غروب مانده به اتفاق عماد السلطنه و اميرزاده سوار شديم . كبك هيچ حركت نكرده بود . چند قطعه كبك ديده شد . پرش زيادى كردند . قدرى كه رفتيم رد يك پلنگ ديده شد كه تازه عبور نموده بعد از رفتن مسافت كمى رد يك پلنگ مبدل به سه رد شد . آقاى عماد السلطنه جلوتر بود . يك مرتبه فرمود پلنگ . من جلو رفتم ديدم دو پلنگ باهم مىدوند و يكى ديگر سوا مىرود . تا ما را ديدند تند شدند . من يك تفنگ ته‌پر داشتم ، آقاى عماد السلطنه نياورده بودند . به خيال اين‌كه خواهند رفت و نخواهند ماند . ما مىرفتيم پلنگ نر كه جداگانه مىرفت از طرف ديگر رو به دره . . . « * » ساعد - الدوله رفت . آن دو ديگر غايب شدند . من و آقاى عماد السلطنه خيلى جلوتر از نوكرها بوديم . يك تپهء كوچكى بود ، مىخواستيم عبورا برويم يك مرتبه عماد السلطنه گفت اينجا هستند . من نگاه كردم از ده ذرع فاصله ايستاده با آن چشمهاى بىباك
هامش
( * ) يك كلمه ناخوانا
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 193 | قهرمان ميرزا عين السلطنه