داشت چهارپاره پر مىكرد كه شكار رد شد و به افسوس باقى ماند . تكه بز ابو الحسن خان شش سال بود ، خوب زد . خيلى تعريف داشت . يك ساعت به غروب مانده به منزل پياده شديم . هوا امروز آفتاب و بسيار گرم بود . جهت اين سفر يك سردارى لشكرى گرفتهام كه خيلى گرم است . آفتاب سوزنده بود . شب از لطف خدا بسيار خوش گذشت .
تولوى خان در اين سفر نيستند . حالا قدر عمارت ما معلوم مىشود . برف فراوان است .
جمعه 8 - صبح ذات همايونى سوار نشدند . حضرت و الا سوار شدند از درهء طويله سربالا رفتيم . كبك فراوانى داشت ولى خيلى رم داشتند . حضرت و الا يكى را در هوا شكار فرمودند . كبك از حساب خارج بود ، ولى خيلى قوش ديده و ظالم بودند .
ناهار در منزل صرف شد . عصر يك ساعت به غروب مانده من و آقاى عماد السلطنه و اميرزاده رفتيم به گردش . برف زياد بود . پياده هم بوديم ، خيلى خسته شديم . يك كبك آقاى عماد السلطنه زدند . من يك كبك زخمى كردم گم شد به دست نيامد . اميرزاده خيلى خسته شده بود . امروز دو خوك در جنگل ديده شد . آقاى عماد السلطنه يكى را با يك تير چهارپاره زخمى كردند . تهيهء خوك نداشتيم بهدر رفتند . ذات همايونى دو قوچ امروز شكار فرمودند .
شكار كبك با قوش
شنبه 9 جمادى الاولى - صبح رفتيم به اردو . خيلى نسيم سردى مىآمد . سرماى زيادى خورديم تا ذات همايونى سوار شدند . در بغله اشخاصى كه قوش داشتند كبك شكار مىكردند . ناهار زود صرف شد . بعد از ناهار ذات همايونى به شكار قوچ تشريففرما شدند . ما باز به هواى كبكهاى ديروز به درهء طويله رفتيم . تمام كبكها پخش شده بودند . شكارچى و قوش بود كه در بغله مىگشتند . ابو القاسم يك كبك زد .
عصر پياده رفتيم به گردش شكارى نشد . شكار فراوان است .
يكشنبه 10 - برف مىآيد . ذات همايونى سوار نشدند . بعد از ناهار پياده رفتيم گشت . حضرت و الا هم تشريف داشتند . چهار خوك ديده شد . من يك تير گلوله از دور انداختم نخورد . خوك در جنگل فراوان است . از جنگل خارج شده به دره رفتيم . دو كبك حضرت و الا در هوا شكار فرمودند . دو كبك هم آقاى عماد السلطنه زدند . يك كبوتر هم در هوا آقاى عماد السلطنه زدند . عصر به منزل آمديم . بد شكارى نشد . شب ليمرزاده دائى جانم آنجا تشريف داشتند .
دوشنبه 11 جمادى الاولى - صبح سوار نشديم . بعد از ساعتى ذات اقدس شهريارى سوار شده بودند . سوار نظام عقب حضرت و الا آمد كه ذات همايونى خواستهاند . ناهار مختصرى صرف شد . حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه تشريف بردند .
من و اميرزاده تازه از حمام درآمده بوديم نرفتيم . چهار ساعت به غروب مانده من و اميرزاده سوار شديم ، از بغلهء دست راست رودخانه رفتيم . چند زربه كبك ديده شد .
من دو تير انداختم نخورد . دو ساعت به غروب مانده به منزل پياده شديم . حضرت و الا پس از ساعتى تشريف آوردند . اعليحضرت همايونى سه قوچ و يك « توقلى » به دست