پائين آمده و شكار سهل است .
جمعه غرهء جمادى الاولى - جهت خراب شدن حمام رفتم منزل ابو الحسن خان كه حمام بروم . حضرت و الا منزل شاهزاده ملكآرا تشريف پردند . حمام گرمى بود .
شب را هم آنجا ماندم . آقاى عماد السلطنه و اميرزاده دائى جانم هم تشريف داشتند .
الحمد لله خوش گذشت . هوا به شدتى سرد است كه از اطاق و زير كرسى بيرون نمىشود آمد . هوا ابر بود .
سفر ديگر جاجرود
دوشنبه 14 شهر جمادى الاولى - قريب يك چارك بلكه متجاوز برف آمد . برف سنگين زيادى بود . حياطها مملو از برف است . ذات همايونى هفتم اين ماه به جاجرود تشريففرما مىشوند . شكار خوبى خواهد شد . هوا سرد است . در لار كرهاى كه اعليحضرت همايونى به حضرت و الا مرحمت فرموده بودند پريروز ابراهيم خان فرستاده بود خوب نبود عوض كرد . يك اسب كرنگ بازفرستاده بود ، مىگفتند « كتو » يك ساله دارد . اسب خوبى است نگاه داشتم تا به وقت ديده شود . اگر كتو داشته باشد و خوب نشود عيبى دارد ، و الا اسب خوبى است . در سفر جاجرود معلوم خواهد شد . به چند نفر نشان دادند گفتند خوب مىشود . ديگر با خداست . رشيد عربى خوبى است .
تكه بز شش ساله
صبح پنجشنبه 7 شهر جمادى الاولى 1306 هجرى - حضرت مستطاب و الا ديشب را منزل ابو الحسن خان تشريف داشتند . سه ساعت به دسته مانده در كالسكه به اتفاق آقاى عماد السلطنه رفتيم منزل ابو الحسن خان ، از آنجا حضرت و الا و ابو الحسن خان در كالسكه نشسته من و محمد حسن ميرزا و آقاى عماد السلطنه از عقب رفتيم . اميرزاده محمد حسن ميرزا هم در اين سفر تشريف دارند . برف قريب نيم ذرع بود . در قصر فيروزه ناهار صرف شد . از آنجا در ركاب مبارك رفتيم . من اسب نيلهء كردستانى را سوار بودم لگد مىزد ، شرورى مىكرد . در پاى كوه سه پايه يك گله شكار درآمد . يكى را تازى ابو الحسن خان گرفت ، يك دانه ديگر هم تازى اعليحضرت همايونى گرفت . راه سرازير و سربالائى دارد . مسافت بعيدى طى شد . يك گله شكار ديگر بيرون آمد . چند تير ذات همايونى خالى فرمودند نخورد . من و ابو الحسن خان و دائى جانم رفتيم بالاى تپه ايستاديم ، متحير بوديم . يك مرتبه صداى تفنگى آمد و يك تكه بز از بالا سر ما سرازير شد . من تفنگ ساچمهزن داشتم . ابو الحسن خان تفنگ مارتين به دستش بود .
تكه بز از هشتاد قدم فاصله سرازير شد . من يك تير ساچمه انداختم ، ابو الحسن خان به تير اول جابهجا انداختش . بسياربسيار خوب زد . در اين بين بچه بزى كه هنوز شاخ نداشت سرازير شد . از ده قدم فاصله از جلوى من و ابو الحسن خان و اميرزاده دائى جانم آمد . من يك تير ساچمه از ده قدم انداختم . چند دانه ساچمه به او خورد ولى كارى نشد . ابو الحسن خان يك تير گلوله انداخت نخورد . اميرزاده دائى جانم تازه تفنگش را