رسيديم . شكارها سربالا شدند . من پياده شدم ، دو تير گلولهء مارتين انداختم ، هيچ يك نخورد . باشى تيرى انداخت تفنگش درنرفت . شكارها از يال به توى دره افتادند . ما سربالا شديم . خيلى به آرامى من و باشى رفتيم . شكارها در سر يال ايستاده بودند .
از پشت يال رفتيم دوباره سر كشيديم . دسته شكار ديگرى هم از پائين رو به آنها مىآمد . ما خوشحال شديم و پياده از پشت يال رفتيم . من [ با ] تفنگ دو لول كه يك لولش چهارپاره و لول چپش گلوله بود با يك مارتين و هشت فشنگ ، باشى هم [ با ] يك تفنگ دولول و يك تفنگ مارتين پياده رفتيم خيلى خسته شديم . دو سه مرتبه سركشيديم تمام ايستاده [ بودند ] و چرا مىكردند . مرتبهء سيم باشى سر كشيد و مىخواست سنگى را « دياق » كرده يكى را نشان كند و بزند كه شكارها يك مرتبه رو به ما آمدند . به خدا قسم از ده قدم ما را ديده گريختند . باشى دو تير چهارپاره انداخت نزد . من تفنگ دو لول را بلند كردم هرچه كشيدم تفنگ باز نشد . معلوم شد پاى لول راست شكسته است . لول چپ را كه گلوله بود خالى كردم نخورد . تفنگ مارتين را فشنگ گذاشتم سوزن آن هم در همان حال شكست . مختصر باشى سه تير هم مارتين انداخت هيچ يك نخورد . شكارچى مىداند كه در آن حال چه به من روى داد . به خدا از غصه حرف نمىزدم . در اين حالت كه شكار از ده قدم به روى آدم بريزد و تفنگ در نرود چه حالت انسان پيدا خواهد كرد . اگر تير مىانداختم و نمىزدم آنقدر دلگير نمىشدم كه از باز نشدن تفنگ غمگين شدم . شكارها از طريقى رفتند . اسب ما خيلى دور بود .
آنقدر راهى كه آمده بوديم مجددا رفتيم تا به اسبها رسيديم . سوار شده رفتيم . حضرت و الا و مجد الدوله را از دور مىديديم . معلوم شد آنها هم ما را ديدهاند . چند شكار ديگر از دور به نظر آمد گريختند . مسافت زيادى طى كرديم تا به خدمت حضرت و الا رسيديم . مجد الدوله عقب چند شكار رفته بود كه رم بدهد . ناهار جزئى صرف شد .
قوچى در آنجا نشسته بود كه شاخهاى او به زمين رسيده بود . گويا ده پانزده سال داشت . صداى تفنگ مجد الدوله آمد . يك گله شكار از دور رد شدند . سوار شديم مدتى رفتيم تا مجد الدوله آمدند . دو تير به همان قوچ بزرگ انداخته بود . مىگفت خيلى هم نزديك بود ولى نخورده بود . سه شكار ديگر هم در تپههاى سرخهيار ديده شد به در رفتند . مختصر با كمال اوقات تلخى رو به منزل رفتيم . من خيلى خسته شده بودم . هيچ روز به قدر امروز من حركت نكرده بودم . دو ساعت تمام امروز من در سوارى بودم .
از اردو كه رد مىشديم همه كس نگاه مىكرد كه آيا شكارى شده است يا نه . خيلى به افتضاح وارد منزل شديم . كبك زياد امروز ديده شد . يك ساعت به غروب مانده به منزل پياده شديم . امروز از زبابت تفنگ خيلى به من بد گذشت . زياده مطلبى نيست كه نوشته شود .
بازگشت به تهران
شنبه 11 شهر ربيع الثانى - صبح قدرى با آقاى عماد السلطنه سواره گردش كرديم . به قوهء الهى تمام كبكها رفتهاند جائى كه دست آدميزاد نمىرسد . مختصر رو