او در خنده هستيم . خودش نمىخواهد كسى به او بخندد ، ولى حالتش و وضع گفتگويش مضحك است . تولوى خان الان از راه رسيد . رفته بود با ابو القاسم براى قاطرها زاغه پيدا كند . و السلام .
وفور خوك
سهشنبه 7 شهر ربيع الثانى - صبح زود در ركاب مبارك سوار شديم . جمعيت زياد بود . قدرى رفتيم ذات همايونى به ناهار افتادند . بعد از صرف ناهار همه را مرخص فرمودند . حضرت و الا از سمتى تشريف بردند . من چند خوك ديدم خيلى دور بود رفتند . يك دسته خوك حضرت و الا ديدند عقب آنها رفتند . من يك تكه شكار ديدم ، تفنگ گلولهزن نداشتم به در رفت . آمديم به حضرت و الا ملحق شديم . يك كبك حضرت و الا در هوا زدند ، رفت آن دست دره افتاد ، ابو القاسم ديد . ما باور نكرديم رفت آورد .
فره كبك بزرگى بود . آمديم پائين چهار خوك ديده شد . دو تير حضرت و الا انداختند يكى از آنها افتاد . به مردن مردن خود را ميان نيزار انداخت . من عقب آن سه خوك رفتم . هشت فشنگ مارتين در كيف من بود به اميد اين هشت فشنگ با محمد خوكها را عقب كرديم . خيلى تند رفتيم نزديك به خوك شدم ، پياده شدم ، يك تير انداختم .
تير دوم تفنگ در نرفت . خوكها دور شدند . سوار شدم دو مرتبه رسيدم . تير ديگر انداختم در نرفت . مختصر چهار فشنگ انداختم هيچ كدام در نرفت . با كمال اوقات تلخى سوار شدم . اسب من خسته شد . اسب شيدا را سوار شدم خوب مىرفت . رسيدم به دره . يك خوك از شدت خستگى در توى دره خوابيده بود . من بالا به قدر ده ذرع فاصله تفنگ را راست كردم ، دو تير انداختم تفنگ خالى شد خوك بلند نشد . گفتم ساچمهزن را خالى كرد كه گلوله پر كند . به صداى تفنگ از جا حركت كرد . قوت رفتن نداشت ، خسته و مانده شده بود . رفت در ميان جنگل . تفنگ را گلوله پر كردم از غيظ تفنگ مارتين را با فشنگها بر زمين زدم . سوار شدم مأيوسانه مىرفتم و با خود مىگفتم خودم خسته شدم . دو اسب از جان افتاد . كبكها از دست به در رفتند . خوكها هم كه از خالى نشدن تفنگ شكار نشدند كه يك مرتبه ديدم خوكى از بالاى تپه سرازير شد . از اسب به زير آمدم تفنگ را به دست گرفتم خوك خسته شده به آرامى مىرفت . من يك تير گلوله را انداختم نخورد . تفنگ ديگر هم نداشتم كه خالى كنم . ايستاده و به افسوس تمام به خوك نگريستم . به خدا قسم اگر فشنگها درمىرفت من دو خوك آورده بودم .
من امروز شش مرتبه به خوك بطورى نزديك شدم كه با چوب مىشد بزنى . افسوس افسوس . آمدم منزل گفتند سه خوك هم از بالاى عمارت رفت در جنگل . بعد از ساعتى حضرت و الا تشريف آوردند . خوك زخمى را پيدا نكرده بودند . اين سفر « پشك » ما به اين افتاده كه هرچه بزنيم گم بشود . غروب حضرت وليعهد آمدند . جمعيت اين سمت زياد شد . در منزل معلوم شد اين فشنگها خريد عليمردان بوده است . دست و پنجهاش درد نكند با اين خريدش !
چهارشنبه 8 - صبح در ركاب همايونى سوار شديم . حضرت وليعهد تشريف داشتند . اول صبح منزل ابو الحسن خان بودم . ذات همايونى يك دراج سواره به دست چپ