تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
از بالاى بلندى پيدا بود . صداى ده دوازده تفنگ آمد . يقين شد كه شكارى ديده شده است . پس از ساعتى آفتاب‌گردان قبلهء عالم براى ناهار برپا شد و به ناهار افتادند . آتش در بخارى افروختيم . كرسى گرم شد . ناهار بسيار دير شد . بعد از صرف ناهار خيلى خسته بودم . اينجا بسيار دور از اردوست . تماشا و منظرى ندارد . اگر اين عمارت آنجا بود قيمت نداشت . اين عمارت چهار اطاق و يك صندوقخانه دارد ، كافى است براى ما . چند نفر سوار از اينجا رد شدند . سؤال كرديم گفتند اعليحضرت همايونى يك قوچ پنج سال زده‌اند و الان از اين راه عبور خواهند فرمود . پس از ساعتى جلال الملك آمد و رفت . ساعتى گذشت اعليحضرت قدرقدرت همايونى تشريف آوردند . به حضرت و الا فرمودند جاى خوبى است ، چرا امروز سوار نشدى ؟ فردا البته سوار شو و مكرر فرمودند در اين جنگل ميان نيها آتش نيندازند كه خطر دارد . البته سفارش كن و تشريف بردند . جنگل خوبى دارد ، خيلى انبوه است . عبور پياده نمىشود تا چه رسد به سواره . مىگويند پائين‌تر جنگل زيادتر و درختهاى كهن زيادتر دارد . جلوى اين عمارت جنگل است . قرقاول و دراج فراوان است . پلنگ و گراز بيش از حد دارد . شكارگاه معتبر خوبى است . كم اين نوع شكارگاه يافت مىشود . ابو القاسم زاغه‌اى جهت اسبها پيدا كرده كه تمام اسبها جا گرفته‌اند . تخته پهن هم دارد . خيلى جهت اسبها خوب شد . تلافى ديشب درآمد . الان دو ساعت از شب گذشته است . در زير كرسى نشسته بخارى در سوز و گداز است . ياد از چراغ و وضع ديشب مىكنم و حمد خداى را گويانم . اطاق گرم است ، انشاء الله فردا شكار مفصلى خواهد شد .

شكار كوه كله‌يانى

شنبه 4 ربيع الثانى - سه ساعت از دسته گذشته سوار شديم . حضرت و الا و تولوى خان منزل مجد الدوله تشريف بردند . من رفتم منزل ابو الحسن خان . نيم ساعت توقف شد ذات همايونى سوار شدند رفتيم . از كنار رودخانه مىرفتيم . اميرزاده محمد حسن ميرزا و اكبر خان قوش مىانداختند . دو كبك گرفتند . چند دانه دراج از حضور مبارك پريد . در كنار رودخانه ناهار پياده شديم . من پيش ايلخانى ناهار خوردم . بعد از ناهار سوار شديم رو به كوه كله‌يانى . چند گله شكار ديده شد . ذات همايونى سه تير انداختند نخورد . اعليحضرت همايونى حضرت و الا را با دو نفر شكارچى مرخص فرمودند بروند طرف ديگر شكار . من و اميرزاده [ و ] دائى جانم رفتيم بعد از مسافت زيادى يك گله شكار ديده شد پياده شديم . خيلى نزديك بود . من دو تير چهارپاره و يك گلوله از دويست قدم انداختم هيچ يك نخورد . حضرت و الا يكى را از دور شكار فرمودند . به مردن مردن شكار خود را از ماهور سرازير كرد . تا ما رسيديم شكار رفته بود و گم شدن . خون زيادى در آنجا ريخته بود . رد خون را تا نيم فرسنگ برديم ، حتى جائى كه خوابيده بود ديديم و خود شكار را پيدا نكرديم . تولهء خوبى هم نبود . افسوس زيادى خورديم . رو به منزل مىرفتيم . گلهء شكار ديگرى از خيلى دور ديده شد . قدرى رفتيم جمشيد بيك گفت شكار . ابو القاسم گفت خير ، بوته است . يك