روز شنبه 19 ربيع الاول - صبح ميدان توپخانه رفتم . بعد از اتمام مشق به فشنگسازى و از آنجا به قورخانه رفتم . حضرت وليعهد امروز به تماشاى قورخانهء مباركه تشريف آوردند . شش ساعت از دسته گذشته به منزل آمدم . امروز عقدكنان همشيره است . عصر جمعى كه وعده داشتند آمدند . به مباركى صيغهء عقد جارى شد .
شب جمعى از آقايان بودند . دو ساعت از شب يكشنبه گذشته عروس را بردند . در زير سايهء اعليحضرت همايونى خداوند مبارك كند . 1306
سهشنبه 22 - صبح ميدان رفتم . مشق مفصلى با توپ نه سانتيمترى اطريشى شد . عصر منزل محمد حسن ميرزا رفتم . امروز عصر وليعهد به سربازخانه فوج مخصوص تشريففرما شدند . من نرفتم . هوا سرد است . مطلب تازهاى نيست .
بازى در معلمخانهء ارمنى
شب چهارشنبه 23 ربيع الاول - چند شب است در معلمخانه بازى درمىآورند .
سه بازى است . دو بازى به زبان ارمنى ، ديگرى فارسى . چهار صندلى به چهار تومان گرفتيم . حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه ، من و تولوى خان يك ساعت از شب گذشته رفتيم . در ساعت دو و نيم بازى ميان آمد . دو بازى ارمنى را به هيچوجه نفهميديم جز حالت خواهر را . بازى ديگر زبان فارسى بود . بازى دوكر بود . خيلى مضحك و باتماشا بود . يك زن فرنگى هم در ميانه هست . چندان تعريفى نيست ، عيبى هم ندارد .
آقاى نايب السلطنه هم بودند ولى چندان جمعيت نبود . تا ساعت شش در آنجا بوديم .
يك مرتبه ديدنش عيبى نداشت . نقاشباشى مىگفت چند شب ديگر بازى تغيير خواهد كرد و به زبان فارسى خواهد بود . بىتماشا نبود .
سفر جاجرود
چهارشنبه غرهء شهر ربيع الثانى 1306 - جهت رفتن به سفر جاجرود تهيه ديده مىشد . سابقا عمارتى ميرزا آقا خان صدر اعظم در جاجرود ساخته بود اعليحضرت همايونى آن را به حضرت و الا مرحمت فرمودند و اسم آن را هم عمارت عز الدوله مقرر شد بگذارند . جاى ما در اين سفر از مرحمت قبلهء عالم خوب شد .
پنجشنبه 2 شهر فوق - باران به شدت مىآيد . در باب رفتن متحير بودم . فراش به درب خانه فرستاده شد ، فراش مراجعت كرد گفت اعليحضرت همايونى تشريف بردند .
حضرت و الا و من در كالسكه نشسته رو به دوشانتپه رفتيم . باران تندتر گشت .
تولوى خان هم در اين سفر هست . در پشت سر كالسكه تاخت مىكرد . در اطاقى از عمارت دوشانتپه افتاديم . ناهار بردار و بعضى از نوكرها به خيال راه سرخه حصار رفته بودند ، ناهار نبود . عليمردان قدرى نان آورد صرف شد . اسب من را هم همراه ناهار بردار بردند . خوب بود يدك دوتا بود . اعليحضرت ظل اللهى سوار شدند . من سوار اسب دلبر كه مرحمتى است شدم . با ابو الحسن خان صحبتكنان مىرفتيم . باران