تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
است . تعزيهء شهادت امام عليه السلام بود . گريه زياد شد . الان كه يك ساعت از شب گذشته است در بالاخانه نشسته‌ام كسى نيست . هوا بهتر از شبهاى سابق است .

حمل نعش معتمد الدوله

دوشنبه 23 شهر صفر - جهت حمل نعش مرحوم مغفور حاج معتمد الدوله طاب ثراه خبر كرده بودند . دو ساعت به غروب مانده نعش را حركت دادند . تا دم دروازه پياده رفتيم . از آنجا سوار شديم در امامزاده حسن عليه السلام عصرانه و چاى صرف شد . فردا شب نعش را به طرف كاظمين عليه السلام حركت مىدهند . شاهزاده نادر ميرزا همراه نعش است . خيلى مجلل خواهند برد . امروز صبح اسبى كه در آسياب درگاه به حضرت و الا ابلاغش مرحمت شده بود و تا حال دو ماه زيادتر است آوردند . اميرآخور مىخواست اسب بد بدهد حضرت و الا قبول نفرمودند . امروز اسبى كه آجودان‌باشى كل پيشكش كرده بودند آوردند . رنگش قزل است . سالش هفت است . بسيار اسب خوش‌اندام خوبى است . عربى است . بسيار خوش‌تركيب است . انشاء الله مبارك است .

ورود وليعهد

سه‌شنبه 24 شهر صفر المظفر 1306 - حضرت مستطاب و الا وليعهد روحى فداه روز يكشنبهء 22 وارد شدند . امروز عصر به اتفاق آقاى عماد السلطنه به خانهء سپهسالار كه حال منزل حضرت وليعهد است رفتيم . در باغ حضور مبارك مشرف شديم . از آنجا ديدنى هم از نصرت الدوله كرديم . امروز دو سه روز است هوا سرد شده . امروز ديشب باران خوبى آمده است هوا سرد شده .

آتش‌زدن گار و ترن

شنبه 27 صفر - امروز حادثهء غريبى رخ داد و آن اين بود : امروز از كثرت جمعيت كه در ترن راه‌آهن نشسته بودند شخصى در بين پياده شدن زير آتش‌خانه افتاد و پاى آن قطع شد و همان ساعت مرد . مردم شهرى و حضرت عبد العظيمى هجوم عام كرده در گار راه‌آهن جمع شدند و بر سر آن چند نفر فرنگى ريختند كه چرا كالسكه را در حينى كه آن شخص افتاده بود نگاه نداشتى . شخص فرنگى طپانچه كشيده و گفت هركس نزديك بيايد با گلوله خواهم زد . شخص كلاهدوزى از كثرت غرورى كه داشت نزديك آمد . فورا با گلولهء فرنگى به خاك هلاك افتاد و مردم زياده از حد جرى شده جمع شدند ، دست به غارت و آتش‌زدن هرچه ترن بود و هرچه در و پنجره و صندلى و نيمكت و ميز و پرده بود و هرچه پول بود بردند . تمام گار را آتش زدند و فرنگى قاتل را زخم‌كارى زدند كه مشرف به موت است . شعلهء آتش به آسمان مىرفت . هرچه آتش گرفتنى و شكستنى بود آتش زدند و شكستند و بردند . معركهء غريبى اتفاق افتاد . ترنى كه از شهر مىآمد در بين راه منتظر رسيدن ترن حضرت عبد العظيم بود آن را
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 180 | قهرمان ميرزا عين السلطنه