تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
خرگوش را هم پياده بودم ، من بودم و عليمردان خواست كه از سر كرت مو بگذرد كه به تير اول افتاد . اين بهتر از آن بود . آوردم به شهر . بسيار خوب شكارى بود . در لتيان آرغالى بسيار درآمد . جز يك تير حضرت و الا ديگر تير برايش خالى نشد ، آن هم نخورد . تازى هم نگرفت . انشاء الله به رودك مىرويم . آن هم يك دهى است . تازه خانم جانم خريده‌اند . آن هم دم رودخانهء جاجرود است . رودك هم شكار خيلى دارد . هر روز ياد الموت مىكنم . ياد آبهاى خوب و هواى خوب ، و السلام . چهارشنبه 2 شهر ذيحجة الحرام - صبح سوار اسب شيدا شدم به طرف شمران از راه عباس‌آباد روانه شديم . من جلو رفته بودم . در اين طرف دروازه ايستادم تا حضرت و الا تشريف بياورند . دو كبوتر آمد جلوى من نشست . من پياده شدم يك تير انداختم . يكى يك معلق خورد بلند شد نمىتوانست برود . هرطور بود به هزار جان‌كندن خودش را به چاه رسانيد . حضرت و الا تشريف آوردند . چيزى شكار نشد تا به شمران رسيديم . بنائى مىكردند . در باغ پائين دو سه اطاق مىسازند . سر ديوار هم رفتيم . اطاقهاى قشنگى ساخته‌اند . گردش زيادى كرديم . ياد الموت مىكردم . ناهار خورديم بعد از ناهار به سراغ كره رفتم . بسيار خوب كره‌اى شده است . رنگش آن وقت سمند بود حالا قزل شده است . از جوب خوب مىجست . يك قاطر آنجاست . اين كره با او رفيق شده است . هرجا قاطر مىرود كره همراه اوست . در ده عقب قاطر مىرود . در توى درخت خوب گردش مىكند و مىدود . بلند هم شده است . سيب و گلابيها را دندان زده است از درخت . . . « * » سگ را خوب نگه نداشته‌اند . عباس كره را بهتر از سگ نگه داشته است . اسمش سرج است . سرج در زبان تاتى كبك است . خيلى اين كره تعريف دارد و در باغ هم شكارى نشد . عصر سوار گلرنگ شدم . يك ساعت از شب گذشته وارد شهر شديم . دو سه شب است كه قدرى هوا خنك شده است . پشه رفته است . نزديك صبح بسيار سرد مىشود . امروز شكارى نشد . يوم يكشنبه 27 شهر ذيحجه - صبح زود در سرزدن آفتاب سوار اسب كرنگ شدم ، به طرف رودك روانه شديم . ديروز چادر و مفرش را برده بودند . امروز ما رفتيم . قدرى كه رفتيم ميرزا على محمد آمد كه قدرى از رودك مال اوست . كمى هوا گرم شد . هواى طهران شبها بد نيست . راه صاف بود . از يك ده كه رد شديم كمى سربالا و سرپائين بود . سه چهار كبوتر از توى چاه بلند شد شكار نشد . وقت ناهار به ده سوهانك رسيديم . در سر استخر كه سرآب است ناهار افتاديم . درخت مو بسيار داشت . رفتيم پى انگور . يك زن آنجا بود گفتم انگور داريد ؟ گفت « انگور خرمائى » دارم . من تا حال انگور خرمائى نديده بودم . خيلى انگور درشتى است . ناهار را خورديم قدرى گردش كرديم . چيزى نبود . بعد از ناهار سوار شديم ، راه بغله بود . حضرت و الا فرمودند تو يك قدرى از بالا برو من از بالا افتادم . يك قدرى درخت بود . ابو القاسم همراه من بود . يك بار يك زربه فره بلند شد ، رفتند قدرى آن بغله ، قدرى آن يكى
هامش
( * ) دو كلمه ناخواناست .