صاحبمنصبان هم از روسى و انگليسى و ايرانى بدتر از هردو ، رشت را سنگر كرده و با آنها جنگ ، آنها هم در انقضاى اولتيماتوم ، رشت را بمبارده و خرابى كلى به رشتىها و رشت وارد ، هزار و چهارصد قزاق مجروح ، ششصد قزاق و دو صاحبمنصب بزرگ روسى مقتول ، رشتىها پانزده هزار متوارى ، دولت هم به حاكم قزوين [ نوشته ] كه براى فرارىها آذوقه برساند . و اين تلفات و خسارات از ناحيهء دولت به مردم وارد مىشود ، چرا بايد در شهر جنگ بنمايند و از اين طرف وزير جنگ در طهران در روزنامه ، پتو ، اعانه و غيره از ملت براى قزاقها مىخواهد ؛ يعنى مليون جنگ با بلشويكها دارند و دارند شهرت مىدهند كه بلشويكها غارتگرند كه اگر آنها به قزوين بيايند مردم طهران خودشان مشغول چپاول شوند كه ما چرا خودمان چيزهايى كه غارت مىشود خودمان نكنيم .
اينها نيرنگاتى است كه منافع انگليسىها است و مردم احمق طهران گول مىخورند . بعد آقايان رفتند .
دولت غيرقابل دفاع
بعد بيرون آمده به خانهء خطيب الممالك ترك رفته ، نبود . مرآت السلطان رسيد ، به درشكهاش مرا سوار ، در راه اظهار كرد : بايد تحمل نمود كه سردار محيى و خالو قربان و احسان الله خان سر اموال و عيالات ما بيايند ؟ بايد فكرى كرد . گفتم برويم با خالو قربان كشته [ شويم ] يا بكشيم ، كه آقاى مشير الدوله امثال خيابانى را بكشد و به سر ملت بدبخت اين صدمات را بياورد ؟ قدرى اوقاتتلخى كرده ، بعد پياده شدم .
توسط بىنتيجهء سرداران سنجابى
برحسب دعوت به خانهء مرآت الممالك رفته ، آقاى سردار مقتدر و سالارظفر هم تشريف آورده بودند . سردار اظهار نمودند كه هركسى را بخواهيد به شما مطيع مىكنم و مىشود و بايد كار كرد . گفتم تا شهريه و حقوق از دولت مىگيرند و متمايل به دخل از دولت هستند ، صرفهء دولت را از دست نمىدهند . خيلى صحبت شد . بالاخره قرار شد ناهار جمعه را بروم آنجا ، الموتى هم بيايد .