نمائيد . آنها ناچارا خود را به دامن بيگانه مىاندازند . گفتم ما اگر با آنها نزديك [ شويم ] و وكالت آنها را بشناسيم ، در مجلسى كه به معاهده رأى دادند چه خواهيم كرد ؟ بهتر آن است كه ما آنها را ابدا نشناسيم كه در صورت تشكيل مجلس و تصويب معاهده آنوقت گير نيفتاده باشيم و اگر رد نمودند ، بعد ما در دامان آنها و آنها را در دامان خودمان جايگزين خواهيم كرد ، مگر آنكه قبلا به ما اطمينان بدهند كه معاهده را رد خواهند كرد . خيلى صحبت شد . بعد قرار شد من فكرى نمايم كه بهجهت اين كار لازم است عدهاى از رفقا جمع و تصميم گرفته شود يا خير . بعد بلند شده ، ساعت چهار از شب رو به خانه آمدم .
تفصيل كشتن سيد جمال واعظ
عصر هم كه از خانه بيرون آمده به خانهء طباطبايى همدانى رفته ، اتفاقا صحبت قتل مرحوم آقا سيد جمال واعظ را به ميان آورد كه در همدان بودم . مظفر الملك عقب من فرستاد كه آقا سيد جمال واعظ رفيق من بوده و به خيال من از طهران فرار و ريش خود را تراشيده و كلاه [ بر ] سر گذاشته . توى كار اتفاقا حسين خان نوكر من در راه او را شناخته و توى همدان و جاهاى ديگر پر كرده كه آقا سيد جمال است و فورا تلگرافى از امير بهادر به من رسيد كه او را حبس تا دستور ثانوى برسد . من ابدا حاضر به خطر سيد نيستم اگرچه شاه هم بنويسد . بعد قرار گذاشتيم بعد از چند روز تلگرافى من و حاج شيخ باقر همدانى به شاه بزنيم كه سيد قاصد عتبات بود و . . . « 1 » او را عفو نمائيد . در اين ضمن من مهر نمودم ، اما شيخ باقر را برادرش نگذاشت ؛ كه سيد بابى است . بعد تلگراف براى احتشام الدوله رسيد كه سيد را از مظفر الملك تحويل بگير و نزد خودت ببر . من هم اين كار را كرده ، مادرم منير الدوله به قدرى در شيورين به من بد گفت كه ناچار شدم سيد را بردم شيورين و پشت اندرون مادرم جا دادم . مادرم خيلى به من فحش [ داد ] و به سيد ، كمال كوچكى [ ابراز كرد ] و اطمينان داد و من هم تصميم نموده بودم كه اگر محمد على ميرزا هرچه امر كند ، من اعلام سيد را نكنم . تا اين كه تلگراف رسيد او را با خود ببرم بروجرد نزد امير افخم پدرم . از امير بهادر
هامش
( 1 ) . نقطهچين در اصل .