هستيد . ويلز هايك « 1 » در شهر آمد و مرا ديدن نمود و گفت بايد موقع رفتن مذاكراتى بكنيم . گفتم من سروكارم با شاه و مطيع دولتم . بعد رفتم تفصيل را به مشير الدوله گفتم . مشير الدوله گفت من خبر ندارم ، اما چه ضرر دارد برويد . من فهميدم دل آقايان مىخواهد كه ما با انگليسىها سروكار داشته باشيم ، اما خودشان نگفته باشند . بعد تمجيد زيادى از خيابانى نمود . بعد رفتند . من هم بلند شده بيرون آمده خانهء آقا شيخ موسى رفته دستور مطلبى را به او دادم . گفت تا شنبه اجرا مىنمايم .
بعد به دكان آقا ميرزا عباسقلى خان رفته با او صحبت . بعد به مطبعه رفته ، ميرزا نور الله گفت هنوز به وزارت معارف نرفتهام . بعد به خانهء فرخى رفته ، آقا شيخ حسين طهرانى [ آنجا ] بود . ناهار و چايى . حاج افتخار هم بود . بعد من و طهرانى بيرون آمده به خانهء پسرهاى نظام السلطنه بازديد آمدم . ساعتى صحبت .
بعد من بلند شده ، يك نفر آقا ميرزا محمد صادق نام تاجر بروجردى از مهاجرين ، خيلى آدم خوبى ، آنجا آشنا شدم . بعد بادمجان و گوشت خريده به خانه آمده ، نيم به غروب بيرون رفته ، از راه خيابان ، يك از شب به خانهء دكتر حسين خان رفته ، ملك الشعرا ، برزو ، عظيمى و يك تاجر ترك آنجا بودند . قدرى عموما صحبت . بعد بلند شديم . احياء السلطنه اظهار به من و ملك كرد كه به قدر چند دقيقه با شما دو نفر كار دارم .
مذاكرهء صريح با ملك الشعراء
سايرين رفته ، اظهار داشت : اين قسم نمىشود كه با اين اوضاع هيچ قوهاى در مملكت وجود نداشته باشد و مجلس شورا تشكيل ، يا موقوف و معاهده امضا ، آنوقت يكسره مملكت برود . ملك اظهار نمود كه من خودم اگر تشكيلاتى بشود داخل نخواهم شد و جزو فراكسيون بيشتر نمىتوانم باشم . شما يا خودتان تشكيلات را بدهيد يا اگر دسته خودتان حاضر نيستند ، دستهء ما با شما حاضر هستند و با فراكسيون داخل مذاكرات شويد و به آنها مساعدت نمائيد كه خودشان را به شما متصل بدانند و الا شما كه به آنها فحش بدهيد و آنها را دور
هامش
( 1 ) . شناخته نشد .