محاكمهء ظهير الملك
بعد بيرون آمده خانهء امين الملك رفته ، گفتند شميران است . به خانهء آقا ميرزا عبد الله خان برحسب وعده رفته ديدم ظهير الملك هم آنجا است ؛ تعجب كردم ، دست ندادم و قدرى به بىاعتنايى [ گذراندم ] كه سلام على قاتل البرره و حامى الكفره ، خيلى منقبض شد . بعد رفتيم توى زيرزمين و خيلى به معقوليت توبيخ و سرزنش به او نمودم . بعد تفصيل كاغذسازى ثقة الاسلام و معين الرعايا و بعضى ديگر از مازندرانىها و كمك آقا ضيا پسر شيخ نورى و آقا على نجمآبادى از آنها به واسطه منافع و نيز تفصيل سردار جليل و كشتن او اشرف الملك آنجا را و كشف خودش اين مطلب را و تكذيب اينكه يك دينار از ترتيبى كه براى ساختن راه و سيل مازندران كه جريب آبى تا دو سال ، هر ماهى يك قران و جريب خشكى ، ماهى ده شاهى بدهند و صاحب سهام باشند . من پروگرام درست كردم ، اما پول وصول نكردم .
تفصيل جواهرات كالاميتسوف
بعد تفصيل نيلىپوف كه به زور ، كالاميتسوف « 1 » معاون براوين را با جواهرات از ژاندارمرى گرفت و جواهرات را شيخ غلامحسين اول بىترتيب آورد به دار الحكومه ، من قبول نكردم . بعد از چند روز ديگر تمام رؤساى دواير دولتى آنجا را خواستم و در حضور خود كالاميتسوف كه خود را زايد براى امروزه روى كره مىدانست ، جواهرات معاينه شد . گفت آنچه وقتى كه من گرفتار شدم اينها بود ، به علاوه يك دانه نفيس ديگر و يك جفت دستبند كه در ژاندارمرى مفقود شده . بعد سخت گرفته شد به ژاندارمرى . آقا شيخ غلامحسين رفت چند فرسخى ، بعد گفت دستبند پيدا شد ، اما آن دانه پيدا نشد و جواهرات او در آنجا كه تقويم شد بيست هزار الى هيجده هزار تومان و صد و پنجاه و يك هزار منات با چهل پنجاه عدد ليرهء طلا و چهار اسب كه هركدام را شصت ليره خريده بود پس داديم و ليرهها را گرفتيم . و چند موزر و دو تفنگ و آن جواهرات را شنيدم كه در طهران مدير الصنايع و ميرزا عبد الوهاب جواهرى
هامش
( 1 ) . اصل كالاميسكوف .